مسافر
..هوا تاریک شده بود!نور چراغها نشانی
ابادی را میداد به مسافر ابادی!پشت دیوار اسیاب کهنه ساکش را زمین گذاشت
انوقت کت وشلوار نویی که هنوز نپوشیده بود را با دقت از تو ساکش بیرون
اورد!دستش را داخل جیب کت کرد !خیالش راحت شد سوغاتی ها هنوز سر جایشان
بودند!دوباره حساب کتاب کرد !سینه ریز برای لیلا.انگشتر فیروزه برای بابای
لیلا!پیراهن زنانه ای بلند برای مادر لیلا!شلوار لی پسرانه برای داداش
لیلا!نگاهی به لباسهای خودش کردخاکی وکثیف!دلش میخواست الان کت وشلوار
دامادیش را بپوشد!اینکار شدنی نبود پس شب دامادی چی بپوشد؟فکر کرد دیر تر
برم تا همه خواب باشند!منو با این قیافه نبیند!فردا که نو نوار کردم میرم
خونشون!باید ابروداری کنم!نگن چه داماد عتیقه ای !بعد اینهمه مدت که شهر
بوده!هنوز مثل دهاتی ها لباس میپوشه!هر چند که همین شهری ها همشون دهاتی
هستند!خودش خودش را راضی کرد که تا نیمه شب بیرون روستا بماند!میدانست اگر
نزدیک تر شود سگها سروصدا میکنند راهش را بطرف قبرستان کج کرد!روی اولین
سنگ قبر نشست!شنیده بود شگون ندارد شبها رفتن به قبرستان!میترسید جلوتر
برود!اما رفت !توی تاریکی دنبال اسمی اشنا میگشت روی سنگ قبر ها!بیشتر
سنگها در فامیل یکی بودند!هر چند اسمها هم زیاد تنوع نداشتند!محمد .حسن
.حسین.فاطمه. ودوباره تکرار همین اسامی!پشیمان شده بود از امدن به
قبرستان!کاش کسی پیدا میشد بیاید دنبالش!از قبرها فاصله گرفت!از دور نوری
را دید که حرکت میکند!قدمهایش را تند تر کردهم میترسید هم دلش میخواست
اشنایی ببیند!زنی را دید فانوس بدست!باورش نمیشد!لیلا بود با برادرش که
میدوید به عشق شلوار لی !ولیلا که ایستاده بود به عشق او!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 11:55 توسط حسین
|