گفتگو
..همینطور چهار چشمی زل زده بود به من!فکر میکرد باید ازش بترسم!یک دفعه بغضم ترکید وشروع کردم به حرف زدن.هر چی تو دلم بود ریختم بیرون !بهش گفتم تو ادم بدبختی هستی!اصلن ادم نیستی! گفتم دوست داشتنت اسراف محبته!چون لایق دوست داشتن نیستی!بهش گفتم نه گذشته ی خوبی داشتی نه اینده ی بهتری خواهی داشت!مدام باید دنبال خوشبختی در حال دویدن باشی!مثل جن وبسم ا...!هیجکس دوستت نداره چون دوست داشتنی نیستی بیچاره!همیشه باید بدهکار مردم باشی!بهش گفتم خوشحالم از اینکه تو دوره ای هستی که هیچکس سر جای خودش نیست!و تو مدام از این اتفاق زجر بکشی!گفتم یادته غرور داشتی وچه راحت دل می شکستی!حالا باید تقاص پس بدی بابت همه ی نامهربانی ها که کردی!هنوز میخواستم ادامه بدم تا حسابی درد بکشه!چشماش پر از اشک شد فلک زده !برای همین از جلوی ایینه کنار رفتم !!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 23:52 توسط حسین
|