دختر کوچک همسایه
...دیگه کار هر روزش شده بود!اینکه راس ساعت درست وقتی که دختر کوچک همسایه با عروسک بغلش بیرون میامد تا سوار سرویس شود!پدر بزرگ با اینکه نمیتوانست حتی قدمی بردارد!خودش را بزحمت کنار پنجره میرساند وخیره میشد به دخترک!همه ی اهل خانه از این اتفاق شرم سار بودند!اما کسی جرعت حرف زدن نداشت!تفاوت سن این دو نفر از زمین تا اسمان بود!بقول مادرم که میگفت.شنیده بودیم عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند.اما این که دیگه عشق نیست !فضاحت است!کم کم خود دخترک با همه ی کوچکیش فهمیده بود وبا تعجب به پنجره ای باز وپدر بزرگ نگاه میکرد!روزهای تعطیل پدر بزرگ از جایش تکان نمیخورد و هیچ رغبتی به رفتن کنار پنجره نداشت!واین موضوع شک ما را بیشتر به یقین تبدیل میکرد!انروز هم طبق معمول و راس ساعت پدر بزرگ خودش را کنار پنجره رساند!همین که دخترک با عروسک بغلش پیدا شد با تندی گفتم پدر بزرگ خوب نیست !اون فقط یک دختر بچه است همین!انوقت چشمهایش مثل اتشفشان به فوارن افتاد!و با صدایی خسته گفت عروسکش !عروسکش انگار خود رعناست!
رعنا مادر بزرگم بود در سالهای دور!!!!!!
رعنا مادر بزرگم بود در سالهای دور!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 21:57 توسط حسین
|