...کنار خیابان ایستاده با چهره ای سرد وبی روح اما ارایشی غلیظ همه برایش بوق میزدند اعتنا نمیکرد در انتخابش تردید داشت در ماشین را باز کرد ونشست راننده با سرعت از محل دور شد .......در راه بسر قیمت توافق کردند برایش مهم نبود اما مرد خوشحال بود ومزه پرانی میکرد چشم زن به عکسی جلوی شیشه افتاد دخترکی زیبا با موهای بلند. معرفی کرد دخترمه با مادرش رفته شهرستان .....زن تصمیمش عوض شد گفت پیاده میشود با تعجب نگاهش کرد. اصرار کرد .قیمت را بالا تر. برد ناچار ایستاد وزن پیاده شد وچند متر جلو تر  یک ماشین دیگر پیرمردی بود وزن خندید در راه پیرمرد خیلی حرف زد از خودش گفت که با چه زنانی ربطه داشته چقدر پولدار است واز این جوانهای امروزی بهتر زن با سر حرفهای او را تصدیق میکرد ولبخند میزد انتخابش را کرده بود .....پیرمرد بسته اسکناسی به او داد وزن خنده تلخی تحویلش داد از خانه پیرمرد بیرون امد باران میبارید زن یقه کتش را بالا تر کشید مرد اولی را دید که تا انجا دنبالش امده بود زن رد شد لحظه ای مکث کرد برگشت با انگشت روی شیشه عقب نوشت...اچ ای وی مثبت...ورفت مرد سرش را روی فرمان گذاشت شانه هایش تکان میخورد..............