چراغ قرمز شد. پسرک انگار بال در اورده در میان ماشین ها مثل پروانه ای میچرخید. بیشتر از چشمانش استفاده میکرد بر روی چهره راننده زوم میکرد کافی بود اشاره ای شودخودش را به ماشین اویزان  تا بچه های دیگر میرسیدند کار را تمام شده بود.اگر راننده کمی مکث میکرد شانس کمک را به او از دست میداد!چون پسرک میدانست زمان مهمتر است تا تردید راننده.......به ماشین های مدل بالا بیشتر وقت میداد و راننده های زن...........چراغ که زرد میشد خودش را به کنار میرسانید تا فرمز بعد.خسته شده بود پولهایش را شمرد هنوز به حد نساب نرسیده بود او باید انقدر جمع میکرد تا پدرش بتواند تا صبح مواد بکشد تا مادرش کتک نخورد به خاطر او خواهر کوچکش را اجاره ندهند برای گدای به پیر زن هسایه.از نگاه حریص جوانهای محل براندام مادرش و از غیرت دم زدن پدرش در حالی که سرش میان پاهایش در نوسان بود متنفر بود او دلش نمیخواست وقتی بزرگ شد مهندس دکتر یا خلبان شود .فقط زود تر بمیرد تا مثل پدرش نشود او از چراغ سر چهاراه در هر رنگش در عذاب بود...........شاید دوباره در خانواده ای بدنیا میامد که سالی دو ماه سیاه بپوشند .اما دوازده ماهش را سیر بخوابند!