چقدر زود دیر میشود!روزهای اخر سال ونزدیک شدن به سال جدید .کودکی جوانی ..........چه زود گذشت انچنان زود که باور نمیکنی .همه ای زندگیت مثل یک فیلم صامت سریع بر دیدگانت میگذرد بدو ن هیچ راه بازگشتی فقط میتوانی افسوس موقیتهای از دست رفته ات را با تمام وجود حس کنی.اطرافت خلوت میشود رابطه ها محدود زندگیی یکنواخت وروز مرگی مدام............یک سال دیگر که اگر زنده باشی وبه اخر برسانی دوباره برمیگردی همینجایی که الان هستی! چرا اینگونه میشود من نمیدانم امید کی باید سراغ مرا بگیرد! قبل از این که مرگ بگیرد!با این شک چه کنم با خدا یی که نمیتوانم انکارش کنم چه کنم من معتقد هستم انسان احتیاج به یک نیروی برتر دارد کسی که اگاه. مهربان. وهمیشه در دسترس باشد. خدایی که بتوانم با زبان مادریم بااو حرف بزنم ودر کنارش ارامش داشته باشم فکر میکنم گم شدم شما بگویید ....خانه ای دوست کجاست ؟