داستانی امروزی
..لازم نبود زیاد جستجو کنم کنارخیابان ایستاده بود وبا اولین بوق سوار شد سی وچند ساله مینمود با ارایشی غلیظ صورتی لاغر چشمانی به گود نشسته با همه ای تلاشی که کرده بود نتوانسته بود اعتیادش رادر پشت ارایشش مخفی کند!من با دقت نگاهش میکردم دستان نحیفش را داخل کیف برد سیگاری روشن کرد دودش را بطرف من فرستاد و با عشوه ای ناشیانه خواست بازار گرمی کند که من پیش دستی کردم ودرخواستم را برایش گفتم . اول با تعجب نگاهم کرد چشمانش برقی زد و موجی نمایان شد .صورتش را به خیابان کرد پول را روی داشبورد گذاشتم بیشتر توضیح دادم اما او به من گوش نمیداد موج اشک از چشمانش سرازیر بود قطره های اشک مثل ماده ای شوینده صورت بزک کرده اش را پاک میکرد پک عمیقی به سیگارش زد از چند خیابان گذشتیم چراغ قرمز شد گل فروشها در بین ماشینها میچرخیدند دخترکی با چند بسته ادامس نزدیک شد زن سریع اشکهایش را پاک کرد خنده ای به دخترک کرد شیشه را پایین داد ساندویچی به دست دخترک داد وگفت با داداشت نصف کن.پول را داخل کیفش کذاشتم و گفتم میتواند پیاده شود .وقتی او رفت نوبت گریه های من بود او به همه ای سوال های من جواب داده بود ومن عجله ای برای رفتن مسجد نداشتم!