بچه ها  داخل سنگر خوابیده بودند .کورش داشت اسلحه ای خودش را تمیز میکرد بعد شروع به وصل کردن قطعات واخر خشاب را جا گذاشت.اسلحه را به دیوار سنگر تکیه داد ودرازکشید . گفتم کورش یگ گلوله رفت بالا ضامن را هم نزدی قبول نمیکرد همانطور خوابیده با انگشت شصت پا بر روی ماشه فشار اورد.....گلوله شلیک شد به سقف خورد وچند با کمانه کرد همه بیدار شده بودند و دست پایشان را تست میکردند گلوله از کنار پای من به زمین رفته بود کورش میلرزید ومدام عذر خواهی میکرد........................فرمانده تپه ای در دوردست رانشان داد مکانی که باید گلوله ارپی جی به ان برخورد کند محمد ارپی جی را بر روی شانه اش گذاشت ضامن را ازاد کرد نشانه گیری وشلیک گلوله در ده متری به زمین خورد وتنها اقبال ما این بود که عمل نکرد..........خیلی با نعمت که اهل گرگان بود شوخی کردیم از سنگر با ناراحتی بیرون رفت بعد از چند دقیقه برگشت با اسلحه ای در دست خشاب را جاگذاشت گلنگدن را کشید دست روی ماشه بطرف ما نشامه گرفت اول همه خندیدم  اما او قسم خورد شوخی ندارد .انگشتش روی ماشه میلرزید .نیم ساعت سینه خیز ومعذرت خواهی کردیم تا ارام شد