.......مثل هر روز همان جای همیشگی ایستاده بود روزهای اول سعی میکردم بی تفاوت باشم با اخم از کنارش رد میشدم او فقط نگاهم میکرد کم کم به بودنش عادت کرده بودم همه ای لباس هایش را میشناختم وچشمان اسمانیش را.......سر کلاس تصمیم میگرفتم امروز وقتی نزدیک شدم با دقت بیشتری نگاهش کنم واگر شد لبخندی شاید جسارت پیدا کند نامه ای بدهد حرفی بزند اما نزدیک که میشدیم فقط رنگ صورتمان عوض میشد .هفته ها گذشت تا توانستیم با هم حرف بزنیم اسمش بهزاد بود هر روز در راه مدرسه در کوچه ای خلوت مشق عشق داشتیم خودش میگفت خیلی دوستم دارد و اینکه تا از سربازی برگردد برایش صبر کنم روز اخری که بدیدنم امده بود از من خواست کمی بیشتر قدم بزنیم او از برگشتن ودر کنار هم بودن میگفت ومن گریه میکردم دستش را زیر چانه ام گذاشت و برای اولین بار مرا بوسید تمام بدنم داغ شد ای کاش همان لحظه او را در اغوش میگرفتم ..سالها از ان روز میگذرد او بقولش وفا کرد و برگشت اما بر روی شانه های دوستانش در جعبه ای بزرگ با پرچمی سه رنگ وحسرت من از فرصت های بی تکرار گاهی دور از چشم همه گریه میکنم نه برای او که برای خودم ..........