سیاه مشق.اپیزود دوم
...اسمش عماد بود ودوست برادرم رضا هر روز راس ساعت هشت زنگ خانه ما را میزد ومن ازنیم ساعت قبلش به بهانه ای در حیاط بودم وارد کوچه که میشد صدای پایش را میشنیدم ریتم قدمهایش کند میشد انگار خودش را مرتب میکرد صدای زنگ وصدای مادرم .ببین کیه صفورا....وقبل ازاین رضا بگوید با من کاردارد.......در را باز کرده بودم در یک لحظه نگاهمان با هم یکی میشد سرش را پایین میانداخت وسلام میکرد...ببخشید اقا رضا هست؟..ومن قشنگ نگاهش میکردم و او مدام رنگ عوض میکرد! با لبخند تعارفش میکردم .میدانستم داخل نمیاید ودر کوچه قدم میزند تا برادرم بیاید..هر روز مدل لباس وموهایم را عوض میکردم در همان یک نگاه او نظرش را میفمیدم تکرار این ملاقات های کوتاه برایم لذت بخش بود یک روز که از نانوایی برمیگشتم دیدمش که سر کوچه ایستاده ومدام به ساعتش نگاه میکرد تا مرادید رویش را انطرف کرد انگار مرا ندیده .و دوباره همان داستان روز قبل تکرار میشد معلوم بود او هم خودش را اماده این دیدارها میکرد و من از این وابستگی خوشحال بودم.مادرم دیگر نمیگذاشت من در راباز کنم شاید از رفتار م فهمیده بود عماد هم بعد چند روز ناکامی از دیدارمان دیگر دنبال رضا نیامد.حسابی از دست مادرم دلخور بودم مدام خراب کاری میکردم تا تلافی کرده باشم........سالها از این ماجرا میگذرد عماد به خواستگاریم امد ازدواج کردیم بچه دار شدیم اما ان لحظات ساعت هشت هیچوقت تکرار نشد