سیاه مشق..اپیزود سوم
...خبر بد زود پخش میشود همه امده بودندچه دوست چه دشمن.جنازه را برای دفن تحویل دادند کاروان ماشینها بدنبال جنازه را افتاد یک لحظه یاد شب عروسیمان افتادم من وشوهرم در ماشینی پر از بادبادک وسرمست ازدلدادگی و حالا او تنها در ماشینی دیگر اما در خوابی بی بازگشت ...اوفقط یک چراغ را رد کرده بوق ممتد کامیون ودیگر هیچ .به محل دفن رسیدیم همه اماده بودند که کار را یکسره کنند دفن وفرار از قبرستان! مرد جوانی درون قبر رفت شوهرم را بغل کرد و من دلم گرفت او تنها عزیز من بود واکنون در اغوش مردی دیگر!ان موقع فهمیدم چقدر تنها شده ام ازنگاه مردان اطرافم چندشم میشد انگار میخواستند با چشمانشان وزن مرا بدست بیاورند!همه دیگر برای من یک خطر ومن برای انها یک فرصت شده بودم میشد فهمید به همه چیز فکر میکنند جز کسی که خاک رویش میریزند ومن !کسی دلش بحال من نمیسوخت که چه حالی دارم از این سرنوشت شوم دیگر اجازه نخواهم داد دستی مرا نوازش کند یا لبی مرا ببوسد میترسم جای دستها ولبهای او پاک شود...............