..به خودش نگاه میکرد در اینه ای کمد لباسهایش نمیدانست کدام لباسش را بپوشد .جلو تر رفت وقتی بخودش خیره شد دلش برای خودش سوخت چقدر دلش میخواست بار اخری باشد که مادرش صدا بزند مریم جان چایی بیاور! بفکر افتاد ارایش ملایمی هم بکند هر وقت قرار بود خواستگاری بیاید تشویش داشت از این اتفاق تکراری..........نانوای سر کوچه شب گذشته جلوی پدرش را میگیرد که اگه اجازه بدین فردا شب برای امر خیر وپدر دستپاچه که منزل خودتان است تشریف بیاورید اما نگفته بود برای کدام پسرش ! معمایی شده بود پسر بزرگ نانوا قد بلندی داشت که با قد کوتاه او هماهنگ نبود پسر دومی اما بد نبود اما نمیشود که دومی را زود تر داماد کنند ! شاید عاشقم شده و پدرش را وادار کرده زودتر دامادش کند ......صدای زنگ درب حیاط رشته افکارش را پاره کرد و  مادر که اخرین توصیه ها را میکرد...این اینه را هم شکست چون نمیخواست مادری کند برای پسران نانوا!!!!