چهل سال پیش در چنین روزی هفتم اردیبهشت فرزند هشتم از یک خانواده ده نفره دهمین نفر خانواده شد!پدرش نام او راحسین نهاد وامید داشت او یک طلبه شود که نشد!حسین از کودکی خاطره ای زیادی  بیاد ندارد اما از تغذیه رایگان در مدرسه .لباسی با یقه سفید.وناظم مدرسه با ترکه ای در دست جنگل پشت مدرسه وسریدار با چهره ای ابله گون در خاطرش مانده........کلاس چهارم بود که شیشه های مدرسه شکسته شد و مردم مردی را در ماه دیدند!او نفهمید عکس بالای تخته سیاه چرا عوض شد وهمه ای مردها ریش دار شدند!سالها گذشت او درس را ادامه نداد چون همیشه از ریاضی میترسید دلش میخواست مردی باشد مثل انها که با اسلحه وپیشانی بند در تلویزیون میدید که اخر زمانی رفت که همان مردان را زیر خاک دید!مشاغل زیادی را امتحان کرد وهچنین دوستان زیادی... عزیزانی را بخاکسپرد وعزیزانی را بدست اورد .نمیداند چند سال دیگر میماند وچه ندیده های را باید هنوز ببیند !او تازه فهمیده که هیچ نفهمیده بدنبال خدا بر روی منبر نمیگردد او میخواهد از خودش به خدا برسد تا دوستش داشته باشدخدا را.......بعد از چهل سال او مردی شد از طایفه بنی هندل!!!!