...همان جای ایستاده بود که فکر میکرد ان اتفاق خواهد افتادبا ظاهری که برای هر کسی اغوا کننده بود از پشت عینک دودی به چهره مردان اطرافش دقت میکرد اما احساس میکرد هیچکدام نمیتوانند گزینه ای او باشند مدام برایش بوق میزدنند بی اعتنا بود .......به طرف تاکسی رفت راننده مرد کوتاه قدی با کله ای طاس و دندانی طلا.از ایستگاه که دور شدند صدای ظبط را بیشتر کرد ومدام در اینه میخندید مرد راننده شروع به حرف زدن کرد خیلی زود با هم خودمانی شدند دکمه بالای مانتو را باز کرد ولبخندی معنی داری تحویل راننده داد از عوارضی رد شده بودند داشت با مو بایل مرد راننده عکس میگرفت.!!.راننده به اولی فرعی که رسید وارد شد انگار مسیر برایش اشنا بود چراغهای ماشین را خاموش کرد پشت تپه ای ایستاد................لباسهایش خونی شده بود پیاده شد چادرش را بسر کرد ولحظه ای از گرمای سوختن ماشین دستهایش را گرم کرد خیالش راحت شد به قولش عمل کرده بود ودیگر از عکس خواهرش خجالت نمیکشید......