دادگاه
چادرش را روی سرش کشیده بود وصدای هق هق گریه تنها جوابی بود که به سوالها میداد...منشی دادگاه یک بار دیگر دادخواست را برایش خواند ..مریم احمدی فرزند رضاشما متهم به قتل اقای نوروز ربانی فرزند....سرش را بالا کرد کسی در اتاق نبود جز منشی فریاد میزد..مردیکه عوضی دست از سر من برنمیداشت هر چه التماسش میکردم گریه میکردم اقا نوروز من جای دخترت هستم باید برای من پدری کنی بگوشش نمیرفت شبها به مادرم قرص خواب میداد میامد سراغ من تمام بدنم را کبود میکرد میترسیدم به مادرم بگویم دعوا میشد ودوباره اواره میشدیم خواستگارنم را رد میکرد میگفت بخاطره تو با مادرت ازدواج کردم جلوی قاضی خجالت میکشم این حرفها رابزنم خوب کاری کردم حقش بود!شب اخری لخت اومده بود توی رختخواب من کثافت فرار کردم توی اشپزخانه نمیخواستم با چاقو بزنم نفهمیدم چی شد شکمش را گرفته بود ومدام فحش میداد ترسیده بودم سرش خورد به کوشه ای کابینت یک دفعه صداش قطع شدفدای سرم که مرده ...حتما اعدمم میکنید بهتر راحت میشم هم من هم مادرم خسته شدم از این زندگی...........
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 15:9 توسط حسین
|