...پانزده ساله بود که بدستور پدر سر سفره عقد نشست واز انجایی که عقد پسر عمو ودختر عمو را در اسمانها بسته اند !!!!!زن پسر عمویش شد !بچه ها بزرگ شدن وبدنبال زندگی خود وعکس پسر عمو هنوز بر دیوار بود منتها با یک نوار مشکی.............نه حوصله ای کنایه های داماد را داشت نه غر غر عروس .مدتی خودش را با مجالس زنانه سرگرم کرد اما لذتی نمیبرد انها یا غیبت هم را میکردند یا از شوهرانشان تعریف میکردند.......خواستگار داشت اما نه برای زندگی که برای پرستاری! از قضاوت مردم میترسید و در انتخاب کردن ترس داشت دلش اغوش بی دغدغه میخواست!........پسر جوانی که هر روز صبح در پارک ورزش میکرد نظرش را گرفته بود قد بلندی داشت با مو های بافته شده دلش میخواست میتوانست موهای او را شانه کند با خودش حساب کرد اگر بیست سالی از من بزرگ تر باشد دلش را به دریا زد چند روزی بود که سر صحبت را باز کرده بود اوایل از فواید ورزش و اب و هوا وفهمیده بود که مجرد و نامش بهزاد....مدام به خودش نهیب میزد که دست از پا خطا نکند ابروداری کند همسایه ها. اقوام .فرزندانش.چقدر مانع داشت برای دوست داشتن!وقتی بهزاد برای اولین با او را بوسید چشمهایش را بست تا به هیچ چیز فکر نکند! شاید نوبت عاشقی او فرا رسیده بود..............