سنجاق
........خماری کشنده ای تمام وجودش را فرا گرفته بود استخوان درد خارش گلو احساس میکرد بدنش منجمد شده تا به خانه رسید اول رفت سراغ گاز روشنش کرد سیم بلند وباریکی را از زیر کابینت در اورد وروی گاز گذاشت یک ورق کاغذ از دفتر مشق دخترش کند ان را لوله کرد پلاستیک کوچکی از جیبش در اورد وبا دقت بازش کرد یادش امد سنجاق ندارد باز!به خودش قول داد برای دفعه ای بعد یک بسته سنجاق داشته باشد.با عصبانیت همه جا را میگشت سراغ رختخوابها رفت و پیدا کرد.......سیم سرخ شده را انچنان که میخواهد کار ظریفی انجام دهد نزدیک جنس سر سنجاق میبرد با ولع زیاد دود را به ریه هایش میفرستاد وبا خساست بیشتری بیرون میداد.سیم سرخ شده بود یاد حرف مادرش افتاد(این را به جگر من بزنی بهتر است تا به سنجاق)چشمهایش پر از اشک شد حواسش را پرت کرد تا بکارش برسد یاد قولی که به دخترش داده بود برای یک بار بردن به شهر بازی.حرف شب گذشته زنش (چیه از مردی افتادی)!پسر همسایه که به او پوزخند زده بود وبه زنش لبخند!!........ کم کم احساس میکرد عضلاتش ارام گرفته خارش گلویش رفع شده بود بدنش گرم........تصمیم گرفت فردا اول به مادرش سر بزند دخترش را شهربازی ببرد جلوی پسر همسایه را بگیرد مردانگی را به زنش نشان بدهد !..........................او فقط بقول اولش وفا کرد وقتی که دوباره خمار شده بود!!!!!!!!