عنوان ندارد
....از اتوبوس که پیاده شدم خودمو رسوندم حرم اخه جای رو بلد نبودم کسی رو تو این شهر نداشتم توی همین صحن نشسته بودم زار زار گریه میکردم به بدبختی خودم .پیر زنی کنارم نشست مقنعه ای سفیدی سرش بود تسبیح تو دستش اشکهاموپاک کرد هی میگفت غصه نخور مادر جان درست میشه توکل کن.منم سره درد دلم وا شد از همه بدبختی هام براش گفتم خلاصه دستم گرفتو منو برد خونه ای خودش روزهای اول خیلی سخت بود یه بار خواستم خودمو بکشم اما کم کم عادت کردم .ادمیزاد به همه چیز عادت میکنه!خیلی سال گذشته. پیرزن دو سال پیش مرد . من شدم خانم خونه!حالا هر روز میام همینجامثل تو زیاد میبینم. ببین دختر جون اگه میخای زنده بمونی وزندان نری ویه شب جنازه نشی توی یه خرابه بیا با هم بریم سخته اما عادت میکنی !خونتون که نمیتونی برگردی !شاید سرنوشت من وتو این باشه که بشیم عروس هزار داماد......!!!!!!!!!