طناب
....اخرین سیگارش را روشن کرد .چنان کامی از فیلتر میگرفت که صورتش داغ میشد.! تمام اسناد و دفاتر را دوباره ورق زد هر با به نتیجه ای اول میرسید.روی چهار پایه ایستاد طناب را دور گردنش انداخت چشمهایش را بست خواست چهارپایه را کنار بزند لحظه ای مکث کرد ...(چرا خودمو بکشم چی گیر من میاد وقتی نباشم بعد از چند روز گریه تازه اونم مادرم همه یادشون میره من کی بودم .بدهکارم که باشم بعد هفتم همه میرن دنبال زندگیشون ..بعد چهلم همه میرن ارایشگاه ..بعد سال همه میرن تو عروسی زنم شرکت میکنند!من چی تمام گوشت وپوستم خوراک جانورای قبرستون میشه وخلاص.بدهکارم که باشم! نهایتش میرم زندان بعد چند سال هم ازاد میشم لااقل زنده که هستم!الان میرم خونه ای نزول خوره تا با هم بریم کلانتری !!!.خونه رو هم پس میدم به صاحب اولش.از اول شروع میکنم به کار کردن. بقول مادرم نه من پیرم نه خدا بخیل! عجب احمقی هستم من حتما باید این بالا که رفتم به این چیزا فکر کنم!).........از روی چهار پایه پرید پایین اما یادش رفته بود طناب را از گردنش باز کند!!!!!!!!