صبح زود
...از صبح زود همه چیز اماده شده بود. داربست فلزی دریچه ای در کف .ومردی تنومند با نقابی بر صورت.
ومردمی که هر لحظه بیشتر میشدند .هیچ وقت فکر نمیکرد سرنوشتی اینچنین داشته باشد وقتی بازپزس از او پرسید.از چه زمانی مقتول را میشناختی؟جواب داد پنج دقیقه قبل از مرگش!واینکه به عنوان مسافر سوار ماشین او شده بود برسر کرایه بحثشان میگیرد درگیر میشوند وضربه ای وتمام این ماجرا فقط پنج دقیقه طول کشیده!همانجا ارزو کرد کاش دوبرابر پول میداد.کاش هزار بار ان مسیر را پیاده میرفت!شب قبل دوستان زندانی توصیه کردند دو شلوار بپوشد برای مراسم با زبان بی زبانی به او فهمانده بودنند از ترس خودش را خراب خواهد کرد واین کار برای جلوگیری از خنده مردمی است که به تماشای او خواهند امد!سربازها با او مهربان شده بودنند یکی مدام سیگار تعارف میکرد ان یکی اشعار غمناک میخواند!یاد شعر سهراب افتاد(وقتی پدرم مرد پاسبانها همه شاعر شدند).............قبل از اینکه از ماشین پیاده شود تصمیم گرفت محکم باشد زانوانش میلرزید اما کمک سرباز را نپذیرفت! به جمعیت نگاهی کرد یک چهره اشنا را نمیتوانست ببیند با خودش فکر کرد حتما دلشان نیامده این صحنه راببیند!اما صدای شیون مادرش وای خدا گفتن پدرش را شنید.!مرد نقاب دار طناب را بر گردنش انداخت وزیر گوشش زمزمه کرد .صداهای اطرافش زیاد شده بود.خواست مادرش را برای اخرین بار ببیند اما چشمهایش سرابی شده بودنند از درون. چشمهایش را بست!.....................
همه ای مردم گریه میکردند با اینکه دست میزدند .حتی خود او وقتی پدر مقتول او را بخشیده بود.!!!!...