مامور حراست قبر ستان دختر وپسر جوانی را که در بین قبور دست در دست هم دل میدادند وقلوه میگرفتن را دستگیر کرده بوددختر ترسیده گریه میکرد وپسر جوان مدام برای مامور قسم میخورد که ما کاری نکردیم وقسمش میداد که ازادشان کند ........خلاصه ما وساطت کردیم تا ان دو دلداده را ول کرد پسرک دست مرا محکم فشار میداد ودختر با چشمانش تشکر میکرد.

با یک استکان چایی ویک نخ سیگار جناب مامور چانه اش گرم شد وشروع کرد به حرف زدن!

من از اولش هم نمیخواستم این دو را ببرم راستش از این موارد هر روز اینجا اتفاق میافتداین که خوبش بود .چند روز پیش کامل مردی را با زن جوانی در اخر قبرستان در حال......گرفتیم که بعد کاشف بعمل امد دایی وخواهر زاده اند !!!!!!!!!

مورد دیگری را گرفتیم که پسرک خاله جانش را اورده بود!!!

 ..او هنوز بقول خودش مورد داشت برای تعریف کردن اما من گوش نمیدادم ودلم سوخت برای خودم که در این روزگار نفس میکشم!!!!