....روی تخت خوابیده بود مثل جنازه ای نیمه جان.تنها حسی که برایش مانده بود بینایی بود وبس!دکتری معاینه اش میکرد نوری درون چشمهایش انداخت .چنان مچ دستش را فشار میداد که انگار دزد گرفته!پسرش را میدید که ذول زده بود به دهان دکتر واز چهره ناراحت پسرش فهمید که هنوز زنده است بچه هایش در اطرف تخت جمع بودند به هرکدام نگاه میکرد یقین پیدا میکرد هر حسی دارند نگران حال او نیستند!...وقتی دوباره چشمهایش را باز کرد دکتر رفته بود وبچه هایش !تنها شده بود حالا او بود در اطاقی با چراغی روشن نور چراغ سقف اذیتش میکرد اما میترسید چشمهایش را ببندند..شنیده بود لحظه ای مرگ ان دمی که جانش از کالبد خارج میشود دو نفر میایند کمکش!با دفتری ودستکی که فلانی تو چه کردی وچه نکردی وبعد نفر سومی خواهد امد که یا زیباست یا وحشتناک!که او جانش را میگیرد ووارد صحرایی بزرگ میشود با جمعیتی بیشمار که نوبت ایستاده اند !تا اینجایش را شنیده بود   حالا منتظر بود بقیه اش را خودش ببیند!

کسی بالای سرش رسید !شکل شنیده هایش نبود!پسرش بود با بالشت سفیدی در دست که روی دهان او فشارش میداد!!!!!!!!!!!