سلام فتانه جان

چهل روز از اخرین دیدارمان میگذرد برای من از چهل سال هم بیشتر گذشت!فتانه جان دلم برایت تنگ شده کاش میشد زوتر بتو برسم زودتر ببینمت.باور کن حاضرم تمام انچه را که دارم بدهم تا بتو برسم حتی اگر زندگیم باشد!فتانه جان کسی اینجا مرا درک نمیکند همه وقتی به من نگاه میکنند فقط سرشان را تکان میدهند. اما من با صدای بلند هر روز اسم تو را فریاد میزنم فتانه جان گاهی فکر میکنم هیچ مقیاسی در جهان نباشد که بتواند عشق مرا بتو نشان دهد وهیچ کس جز من سزاوار زندگی با     تونیست فتانه جان میدانم تو مرا درک میکنی وبرای همیشه با من خواهی بود !من نمیتوانم یک لحظه بدون تو بودن را تحمل کنم. فتانه جان امروز هم با التماس از قاضی خواستم حکم قصاص من را زوتر صادر کند !اما او هم فقط سرش را تکان میداد!!!!!!!