..صدای زنگ تلفن ومادرم که مدام از شخصی که انطرف بود تشکر میکرد.. احساس ترس عجیبی داشتم دلم نمیخواست وقایع انروز دوباره برایم زنده شود تازه کمی به ارامش رسیده بودم!اما مادرم اصرار داشت که باید برای شناسای به کلانتری برم گفته بودنند دو نفر با مشخصاتی که من وچند زن ودختر دیگه داده بودیم دستگیر کردنند.......قبول کردم برم اما به شرطی که تنها باشم وفقط یکبار برم!عذاب اور بود برایم به شناسای مردی برم که در نهایت ارامش به من تجاوز کرده بود ..............همان دو نفر بودنند این بار بادستهای بسته شده .کامل مردی با موهایی سفید ومرد جوانی که راننده بود ومدام خمیازه می کشید از خماری!وادعای بی گناهی داشت که به کسی دست نزده وفقط راننده بوده ......

ان یکی در کمال خونسردی نشسته بود ودر جواب فحش نفرین وتهدید زنان ومردان اطرافش فقط پوزخند میزد در چهره اش هیچ اثار پشیمانی نبود افسر کلانتری ورقه ای جلویم گذاشت که باید امضا میکردم واهسته گفت اگر شکایتی دارید .......یاد حرفهای مادرم افتادم (باید این کثافت ها را اعدام کنند این که نمیشود هر غلطی دلشان میخواهد بکنند برو مادر جان اگر پدرت بود اینها را زنده نمیگذاشت )

تمام بدنم اتش گرفته بود دستانم میلرزید ای کاش ورقه را کامل نمیخواندم نمیتوانستم امضا کنم  افسر پرونده با تعجب نگاهم میکرد اشک در چشمانم جمع شده بود شناسنامه ام باز کردم جلوی چشمانش گرفتم صدای شکستن استخوان هایش را شنیدم دیگر ان پوزخند در چهره اش نبود!انگار به درد مشترک رسیده بودیم!من اسم او را نشانش داده بودم همین!!!!!!!!!