..چند خیابان پایین تر از تا کسی پیاده شد همیشه همین کار را میکرد ومدام حواسش به پشت سرش بود!لحظه ای ایستاد پولهایش را شمرد وبعد انها را در جیبهای لباسش تقسیم کرد !باید کرایه خانه اش را میداد.کادوی برای سالگرد ازدواجش میخرید.و........به درب خانه که رسید سه بار زنگ زد .اتاق مملو از دود بود وقتی نشست اطرافیانش را شناخت.کسی اعتنای به او نکرد همه در گیر خودشان بودنند وسرهایشان که مدام بالا وپایین میرفت سکه های زردی که در هوا میچرخید وبا هر فرودشان یکی اخم میکرد یکی میخدید! وفحشهای چاله میدانی که مدام تکرا ر میشد بر ناموس سکه های بیچاره!مردی مغموم جایش را به او داد نشست در حالی که پولهایش را در دست چپش طوری گرفته بود که همه ببینند !نوبت که به او رسید نبضش تند شد!با التماس به چرخش سکه ها در اسمان نگاه میکرد عاشق همین لحظه بود که زندگیش را در هوا در چرخ ببیند!وبا فرود هر سکه بر زمین سرنوشت او رقم میخورد !تا نوبت به او برسد دست چپش را باید پر میکرد تا در چرخش سکه ها سهیم شود!ادمهای اطرافش را سالها بود که میشناخت اما هیچ وقت با هیچ کدامشان رفیق نشد که برای رفاقت به هم انجا جمع نشده بودند.نوبت چرخاندن او شد نگاه تند صاحبخانه چشمهای اشک بار همسرش وترس فروخورد دخترش را در دستانش چرخاند ودر یک لحظه به اسمان فرستاد...............او جایش را به کس دیگری داد چون دیگر چیزی برای چرخاندن نداشت!!!!!!