..درست از زمانی که خلبان خواهش کرد ارامش خود تان را حفظ کنید دیگر کسی ارامش نداشت! همه فریاد میکشیدند زنان ومردانی که تا چتد دقیقه پیش مدام صلوات میفرستادند و همدیگر را حاج خانم وحاج اقا صدا میکردند چنان فحش های چاله میدانی نثار خلبان وهواپیما میدادند که بیا وببین!پیرزنی را دیدم با سرعت طلاهایش را توی لباسش مخفی میکرد ومدام عروسش را نفرین میکرد که او را به حج اورده!مردی که لکه های بزرگی بر پیشانی داشت چنان پریشان بود که بوی ادرارش فضا را پر کرده بود!یک نفر داد زد زیارت عاشورا بخوانید.جمعیت چنان او را نگاه کرد که بقیه حرفش را خورد .انگار دیگر خدا انجا جواب نمیداد!من هنوز روی صندلی میخکوب شده بودم. ازپنجره زمین هر لحطه به هواپیما نزدیک تر میشد!میدانستم اماده مردن نیستم اما حق انتخابی در اون شرایط برایم نبود شنیده بودم مسافران از لحظه ای برخورد هواپیما به زمین خاطره ای نخواهند داشت چون قبل از ان یا سکته میکنندیا بیهوش میشوند....................خلبان توانست هواپیما را سالم بر زمین بنشاند وجمعیت مدام صلوات میفرستاند وخدا خدا میکردند انگار خدای انها اهل زمین بود!!!!!!!!!