اینه
..روبروی اینه ایستاده بود. وقتی تنها بود مجبور به این کار میشد!زمان زیادی بود که خودش را در اینه ندیده بود یادش امد زمانی نه چندان دور همیشه اینه کوچکی همراه خود داشت برای دیذن ارایش موها یا لنز چشمهایش!از اخرین باری که حمام رفته بود یا دستی به موهایش زده بود چیزی بخاطر نداشت!هیچ وقت فکر اینروزها را نمیکرد .تصور میکرد او با بقیه فرق میکند وسرنوشتی اینچنین نخواهد داشت.دلش گرفت از خودش.رنجید از خودش.نمی به چشمهایش نشست. بغضش را فرو خورد. اما نیرویی قویتر باعث میشد به این چیزها فکر نکند نیروی که او را مجبور کرده بود روبروی خودش بایستد!سعی کرد تمرکز کند شروع به خواندن دعایی کرد که یاد داشت ارام زمزمه میکرد دستش کمی میلرزید .دیگر به خودش در اینه نگاه نمیکرد تمام نگاهش را به سرنگی دوخته بود که در رگ گردنش فروکرده بود وقتی قرمزی خون را در پمپ سرنگ دید خوشحال شد کارش را درست انجام داده بود!.دیگر به چیزی فکر نمیکرد او با چشمانی نیمه باز در دنیایی دیگر در حال پرواز بود!!!.پروازی که او را مجبور میکرد بار دیگر بدنبال رگ دیگری در گردنش بگردد وقتی که دوباره روبروی خودش میایستاد!!!!!!!!!!!!