شیخ حسن
.....خوب چی میگی مشدی؟دیگه اینقدر دست دست نکن!یه ها بگو خودتو راحت کن از شیخ حسن داماد بهتری پیدا نمیکنی بنده ای خدا.سیصد تومن نقد میده شیر بها.خود شیخ هم صیغه رو جاری میکنه همین امشب برن خونه ای بخت اینجوری سفته هایی که دست من داری هم باطل میشه ...مشدی قاسم سرش پایین بود گوشهایش از عصبانیت سرخ شده بود حرفی نداشت بزند! هم به کدخدا بدهکار بود هم از شیخ متنفر !سرش را به ارامی بلند کرد .شما خودت صاحب اختیاری کدخدا من چی بگم؟زهرا کنیز شماست!اقا شیخ هم مرد خدا!وساکت شد.......زهراوقتی جلوی شیخ خم شد برای تعارف چای چشمان شیخ برقی زد !شیخ حسن با دقت تمام اندام زهرا را از بالا به پایین واز پایین به با لا ورانداز کرد!دستی به ریش چرکینش کشید وهمان دم عبایش را روی پاهایش انداخت تا سیخ شدن وامانده اش را کسی نبیند!او تمام لحظات نیمه شب را برای خودش به تصویر کشید!.............صبح زود شیخ با بقچه ای زیر بغل بطرف حمام میرفت او به کدخدا سپرده بود اگر از کس دیگری سفته دارد اول به او بگوید!!!!!!!!