..اصغر اقا چنان با ولع به دکمه های باز شده زری خانم نگاه میکرد که انگار یکی از عجایب هفت گانه را میبیند!وزری خانم با چادری باز ودستهایی ازاد ساکش را پر میکرد از بی خبری اصغر اقا!!

اقای موسوی که لقب امام جماعت را یدک میکشد دانه های تسبیح را میچرخاند در دستانش ومدام به مرد مقابلش میگوید من استخاره کردم خوب امده بفروشید انشاال..خیر است وچند متر انطرف تر اقا رحمت بنگاه دار با خوشحالی دونگ اقای موسوی را کنار میگذارد!

اقدس خانم با چادر نماز در بین زنان همسایه تمام بیوگرافیه زن نانوا وبچه هایش را روی دایره میریزد او حتی از بچه های به دنیا نیامده ی انها هم خبر دارد!

بربام مسجد محله صدایی همه را میخواند اصغر اقا.اقا رحمت.اقدس خانم و...........پشت سر اقای موسوی خم وراست میشوند !!!!