..دور برش کم کم شلوغ شد همین را میخواست حلا نوبت انتخاب کردن بود به بچه های محصل امیدی نداشت جوانهای بقول خودش ژیگولو هم فقط ظاهر داشتند فقط یک فرصت داشت وباید بهترین انتخاب را میکرد !مردی از را رسید به قیافه اش دقت کرد کت وشلوار تیره پیراهن سفید ته ریشی داشت با موهایی صاف ..اتوبوس وارد ایستگاه شد جمعیت به طرف دربها هجوم بردند نزدیکش شد نباید خودش هم سوار میشد این قانون کارش بود!قبل از اینکه اخرین پله را بالا برود کارش را انجام داد وبرگشت!خودش را قاطی کسانی کرد که اتوبوس جا مانده اند.هرچه اتوبوس دورتر میشد خیالش راحت تر میشد!روی صندلی لم داد خوشحال بود که امروز هم بدون دردسری کارش را انجام داده .جیبهایش را خالی کرد حالت عجیبی گرفت انگار دستش را داخل پریز برق کرده باشد اتشی از انگشت پایش به چشمهایش رسید!بطرف اتوبوس نگاهی کرد .اتوبوس میرفت با تمام پولهای او اما با مردی که موهای صافی داشت!!