گلایه
.... پسرش را روبروی خودش نشاند. اول خواست پرخاش کند اما دلش نیامد صدایش را پایین اورد وبا ملایمت شروع به حرف زدن کرد....دیدی مادر جان. دیدی پسر جان .نگفتم نرو؟ نگفتم نکن؟ من از روز اول میدونستم اینا به فکر ما نیستند .حالا کجان که بیان جواب بدن!هر کدوم رفتن توی یک سوراخی !همیشه این ما هستیم که باید قربانی بشیم ؟یادته چه ذوقی کردم وقتی دانشگاه قبول شدی !یادته اون روزی که با خجالت گفتی مادر عاشق شدم .من اخمام در هم کردم اما توی دلم قند میسابیدم!ای مادر ای مادر گفتی برای عقیده ام میرم برای چه میدونم ازادی وبرابری میرم.میدونی با مشقتی بزرگت کردم من جونیم گذاشتم پای تو!کاش دستم میشکست تا برایت مچ بند سبز درست نمیکردم!حالا صغرا خانم شده مادر شهید. من شدم مادر شورشی!یک شب بیا به خوابم مادر جان خودت بگو کجا خاکت کردن!.........با گوشه چارقدش که دیگر خیس شده بود عکس پسرش را تمیز کرد ودوباره روی طاقچه گذاشت!!!!