...از بس عجله داشت وضو نگرفته میخواست نماز بخواند!لباسهایش را به نوبت پوشید مانتوی بلند .شلوار مشکی. مقنعه ای مشکی. چادر مشکی.دستکش مشکی.دیگر اماده نبرد بود!نگاهی بخودش در ایینه کرد چقدر دوست داشت برتری داشته باشد .قدرتی در تحکم به دیگران !فقط باید کارتش را به سینه اش میزد انهم برای بقول خودش وجاهت قانونی کارش!چشمش به عکسی قدیمی افتاد...دختر بلند بالایی با موهای بلند که تا کمرش میرسید پیراهن نیمه استین سفید .دامنی کوتاه تا بالای زانو!که چند کتاب در دستش بود !محو تماشای عکس شده بود !.........صدایی زنگ افکارش را بر هم ریخت .باید میرفت تا نگذارد کسی دیگری محو تماشای عکس خودش شود!!!!