خاطره...بیاد ایام جوانی
..درست بیست پنج سال پیش من در مغازه بودم وخسته از کار خواستم با یکی از دوستانم تلفنی حرف بزنم از قضا دستم بر روی شمار گیر تلفن در رفت ویک شماره اشتباه شد ! صدایی بشدت لطیف وجادویی که گفت اشتباه گرفتید اقا!اما دفعه های بعد اشتباه نمیگرفتم! یک هفته او انکار میکرد من اصرار!تا قبول کرد در تماس باشیم!نمی دانید چقدر در کوچه پس کوچه های شهر بدنبال کیوسک تلفن خالی وخلوت میگشتم !.....قرار شد اولین بار همدیگر را ببینیم در راه مدرسه ای او.مشخصات را چک کردیم او گفت چادر مشکی شلوار مشکی کفشهای مشکی ومن گفتم کت سفید شلوار ابی کفش سفید!رفتم محله ای انها مدرسه که تعطیل شد خیابان پر شد از دخترانی با چادر مشکی شلوار مشکی وتازه فهمیدم چه رودستی خوردم!از خجالت سرخ شده بودم وکلافه او مرا دیده بود. در بین همه ای دختران یکی را پسند کردم ابروان پیوسته ای داشت وچشمانی سیاه !فردایش به من زنگ زد .کفتم نیامدم. گفت امده بودی وبه این نشانی که اخم کرده بودی وخجالت زده!گفتم حالا که منو دیدی تا فردا وقت داری تصمیم بگیری که با هم باشیم یا نباشیم!ساعت ۳عصر زنگ بزن!فردا شد وساعت ۳انگار قلبم میخواست از سینه ام بیرون بیاید بسکه تند میزد!زنگ نزد!دلم گرفت حتی نزدیک بود گریه کنم!صدای زنگ تلفن قشنگ ترین صدایی بود که تا امروز نشنیده ام!پنج سال دوستی زیبایی داشتیم تا او را مجبور کردند زن پسر داییش شود وبیست پنج سال است که او را ندیده ام اما هنوز صدایش ونگاهش را در وجودم حفظ کردم ابروانی پیوسته با چشمانی سیاه!!!
ببخشید اگر خسته کننده بود بعد از خواندن شما پاک میشود