طوبی خانم
..تا خبر به طوبی خانم رسید مثل ماده شیری خشمناک از جایش بلند شد:"مردیکه قرمساق باز رفته پیش این سلیطه ای قرشمال!نشونش میدم، هر چی من خودمو به نفهمی میزنم حالیش نمیشه!خجالت نمیکشه بی پدر. الان که رفتم دکانشو سرش خراب کردم میفهمه با کی طرفه"........چادرش را بکمرش بست .بچه ها هر چه التماس کردند، قبول نمیکرد .از خانه که بیرون آمد به زمین و آسمان فحش میداد. مثل آنروزی که پسر همسایه به دخترش متلک گفته بود و چنان کتکی به او زده بود که تا مدت ها دخترش از آن پسر دلجویی میکرد!به خیابان اصلی رسید. پیرمرد دست فروشی چند قاب آیینه به دستش گرفته بود. طوبی خانم یادش امد خیلی وقته خودش را در آیینه ندیده!
.....................................................................
صدای درب خانه که بلند شد بچه ها هراسان پشت در بودند.دخترک لاغر اندامی با حالتی ترسیده :"طوبی خانم منو فرستاده بقچه ای حمومشو ببرم .گفت اون پیرهن گل انابی رو هم بزارین تو بقچه!!!!!!!"
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 22:4 توسط حسین
|