....مسیر را به راننده گفت در صندلی عقب نشست کلاهش را پایین کشید سیگاری روشن کرد اندیشید هنوز کسی هست مرا بشناسد؟ راننده تاکسی مدام حرف میزد اما او توجه نمیکرد تاکسی ایستاد صدای راننده قطع شد. رسیده بودنند .پایش را که به خیابان گذاشت زانوانش لرزید دستش را به دیوار گرفت چند قدم دیگر به کوچه مانده بود کوچه ای که او راسالها ازار داده بود انچنان فرقی نکرده بود همان دیوارها وهمان پنجره....تکیه به درخت داد چشمانش را بست وبه پنجره فکر کرد چراغ خیالش روشن شد پنجره باز بود دخترک باقامتی بلند لباسی سفید و در نظر او زیبا ایستاده بود چقدر این لحظات رادوست داشت .اما دختر او را نمیدید نگاهش جای دیگر بود هراسان در مسیر نگاه دختر چشمانش دوید پنجره روبرو جوانی ولبخندی بر لب ان دو چنان محو یکدیگر بودنند که او را نمیدیدند احساس درد شدیدی درکمرش  کرد دردی اشنا که بالا میامد تافرق سرش.برای همین بود که جواب نامه هایش را نمیداد؟ رگ پیشانیش مثل طبل میکوبید..........بخود امد چشمانش را باز کرد پنجره بسته و خاک گرفته بود لبخند تحقیر امیزی زد دستش را در جیب کتش فرو برد چاقویی ضامن دارش را لمس کرد احساس پشیمانی نداشت بعد این همه سال بازهم همان احساس به سراغش امده بود ویاد روزنامه ای افتاد که تمام جملاتش را حفظ بود.مرگ عروس وداماد در شب عروسی وفرار قاتل. پک عمیقی به سیگارش زد وکوچه را ترک کرد.