..قبل اینکه خروس های محل بیدار شوند! حاجی اماده میشد که به مسجد برود.خواندن نماز های یومیه در مسجد اعتباری بود که حاجی در محله به ان معروف بود!به کوچه که رسید اقا یوسف همسایه   تلو تلو خوران به خانه برمیگشت!بوی تند دهانش وچشمهای نیمه بازش همیشه باعث خشم حاجی بود!اول سجاده ای اقا را پهن میکرد .همیشه سعی داشت درست پشت سر اقا باشد ودعایی فرج را او بخواند!از مسجد یکراست به حجره میرفت پشت میزش مینشست وتا یک سوره را تمام نمیکرد جواب کسی را نمیداد!انوقت دفتر دستکش را بیرون میاورد تا به کارهایش برسد.! چقدر کار داشت امروز!به چند نفر باید سر میزد برای گرفتن حساب پولهایش!مهلت چند سفته سر رسیده بود!شیخی باید پیدا میکرد که صیغه ای محرمیت بخواند !با مستاجر خانه اش اتمام حجت میکرد!باید یک نخود شیره هم بخورد برای بعد خواندن صیغه نامه!چقدر کار داشت امروز!........ظهر که به خانه برمیگشت اقا یوسف تازه از خواب بیدار شده بود وداشت برای چند کفتر چاهی لانه میساخت که باز هم باعث خشم حاجی شد!!!!!