اقا تقی
..میدونی اقا تقی چرا همیشه فقط با شما میتونم راحت درد دل کنم چون میدونم مرد راز داری هستی !چی بگم مثل همیشه. فرقی نکرده فقط من هنوز هم خاطرشو میخوام مثل همیشه!از روز اول گفته بود منو نمیخواد !مادرم میگفت بهش محبت کن تا تو دلش جا بگیری !اما همه تو دلش جا گرفتن الا من!شب عروسی محلم نذاشت انگشت دستشو خونی کرد تا پشت در خلوت بشه!منهم خودمو زدم بخواب انگار نفهمیدم!چیزی نگفتم چون خاطرشو میخواستم!بعد اینهمه سال بازهم خودمو میزنم به نفهمی!کاری بکارش ندارم .دلم خوشه شب که میام خونه اون باشه .ببینمش!موهای بلندش. چشمهای قشنگش.میدونی گاهی دلش بحالم میسوزه تحویلم میگیره اونم گاهی !همونم غنیمت برای من!چکار کنم خاطر شو میخوام!یه روزی خسته میشه .نمیشه؟انوقت من براش ناز میکنم !اقا تقی خیلی دوستش دارم خیلی .اونم میدونه اما باز هم محلم نمیزاره!میگه بیا دامادت کنم!میخواد خودشو ازاد کنه !اما من قبول نکردم !زن یکی خدا هم یکی!این عکسشو همیشه با خودم دارم میخوای ببینی ؟کرولال هستی اما کور که نیستی!ببین چقدر قشنگه !واسه اینه که خاطرشو میخوام!!!!!!