خورشید خانم
خورشید خانم با دلی گرفته چادر سیاهش را سرش کرد رفت تا به امید فردا که شاید..............!
خورشید خانم با دلی گرفته چادر سیاهش را سرش کرد رفت تا به امید فردا که شاید..............!
..همینطور چهار چشمی زل زده بود به من!فکر میکرد باید ازش بترسم!یک دفعه بغضم ترکید وشروع کردم به حرف زدن.هر چی تو دلم بود ریختم بیرون !بهش گفتم تو ادم بدبختی هستی!اصلن ادم نیستی! گفتم دوست داشتنت اسراف محبته!چون لایق دوست داشتن نیستی!بهش گفتم نه گذشته ی خوبی داشتی نه اینده ی بهتری خواهی داشت!مدام باید دنبال خوشبختی در حال دویدن باشی!مثل جن وبسم ا...!هیجکس دوستت نداره چون دوست داشتنی نیستی بیچاره!همیشه باید بدهکار مردم باشی!بهش گفتم خوشحالم از اینکه تو دوره ای هستی که هیچکس سر جای خودش نیست!و تو مدام از این اتفاق زجر بکشی!گفتم یادته غرور داشتی وچه راحت دل می شکستی!حالا باید تقاص پس بدی بابت همه ی نامهربانی ها که کردی!هنوز میخواستم ادامه بدم تا حسابی درد بکشه!چشماش پر از اشک شد فلک زده !برای همین از جلوی ایینه کنار رفتم !!!!!!
چته دختر جان؟چته؟دیشب دیدم ترسیدی نزدیکت نیامدم!با خودم گفتم چرا عجله فردا شب هم شب خداست!ببین بخاطر تو رفتم حمام!دوبار دلاک کیسه ام کشیده!یک ساعت توی تشت واجبی نشستم!بعذش زفتم سلمانی زیر گلویم را تیخ انداختم!به همان خانه ای که طوافش کردم فقط بخاطر تو!تازه صد تومان دادم به بابایت برای شیر بها!ده تومان دادم به شیخ علی که محرم بشویم!بیست تومان دادم به مادر بچه ها که قیل قال نکند!انوقت تو رفتی کنج اتاق کز کردی زیر چادر!میدانم چهل سالی از تو پیر تر هستم اما ادم باید دلش جوان باشد!من بنیه ام خوب است!دیگه نباید از من خجالت بکشی! من وتو ناسلامتی زن وشوهر هستیم باید هم نفس وهم بالین هم باشیم!خبر دارم با جهانگیر سر وسری داشتی!اخر او دماغش را نمیتواند بالا بکشد!پولش کجا بود !سر شب دیدم این اطراف پرسه میزند!خواستم کتکش بزنم محض گل روی تو خودم را زدم به نفهمی!راست میگن غیرت زیادی خوب نیست!چادرت را بردار بیا پیش حاجی!کم کم برایت خانه ی جدا میگیرم!برایت طلا میخرم بشرطی که دختر خوبی باشی!بیا جانم که تا نماز صبح چیزی نمانده!تو که نمیخوای نماز من قضا بشود!
حاج قاسم مثل مار بطرف زینب شروع به خزیدن کرد!تا دستش به چادر خورد فریادش همه ی اهل خانه را بیدار کرد!تازه فهمید تمام این حرفها را برای چند بالشت ویک چادر زنانه گفته!!!!!!!!
الو اقا یک امبولانس بفرستید ایتجا یک نفر....
امبولانس نیمیخاد!تموم کرده بدبخت!
بیا بریم مامان نگاه نکن !بیچاره مادرش!
حتما خیلی کشیده توهم زده!پریده پایین!
خیلی جوونه !
شاید بدهکار بوده!چک برگشتی!مهریه!خدا میدونه!
راحت شد از این زندگی!
دلش سوخت برای خودش چرا که هیج صدایی نگفت شاید عاشق بوده!!!!!!!
مش حسن به ارامی سرش را از اخور بیرون میاورد!اطرافش شلوغ شده !اما در نگاه اول هیچکس را نمیشناسد!کم کم چهره ها برایش اشنا میشود همه امده اند !مش اسلام .کدخدا.اسماعیل. وبقیه
مش حسن: سلام مش اسلام امدی ؟چرا اینقدر پیر شدی مشدی!از اون روزی که من گفتم گاو مش حسنم مگه چند سال گذشته که شما همه اینقدر پیر شدید؟!
مش اسلام:سلام مشدی!زندگی همینه دیگه!تو گاو شدی پیر نشدی !ما ادم موندیم پیر شدیم!همه چی عوض شده مشدی!روزگار روزگار دیگه ی شده!
کدخدا:چطوری مشدی؟یادمه هر کاری کردیم .هرچی برات قسم خوردیم که تو گاو مش حسن نیستی!خود مش حسنی باور نکردی!توی ده فقط من موندم این طویله!همه رفتند شهر!برای همین همه رو خبر کردم تا تکلیف این طویله هم روشن بشه!دیگه نمیتونم از تو مراقبت کنم !وقت مردن منم نزدیک شده!
مش حسن:راستش دیگه خسته شدم از گاو بودن!میخوام دوباره ادم بشم!برم توی ادمها!کمکم میکنی مش اسلام؟ناسلامتی من وتو رفیق بودیم!
مش اسلام:همه خسته شدیم مشدی!ما از ادم بودن تو از گاو بودن!اما خودت قضاوت کن بین روزگار ما رو اگه دیدی خوبه من حرفی ندارم!ما که از روز اول میگفتیم تو مش حسنی نه گاو مش حسن!خدا بسر شاهده تو از همه ی ما خوشبخت تر هستی!خودت را زدی به نفهمی !راحت بودی تو این سالهای سخت!برات تعریف میکنم چی بسر ما گذشت !تصمیم با خودت!
حرفهای مش اسلام که تمام میشود !مش حسن وحشت زده دور طویله میچرخد ومدام نعره میزند...اهای مش حسن کجایی اینها میخوان گاوت را بکشند!بیا گاوت را نجات بده!اهای مش حسن کجایی!!!!!!!
....خورشید کم کم داشت قد بلندی میکرد تا
خودش را به پنجره ای مسجد برساند!اما شیخ علی انگار دلش نمیخواست برای
خواندن نماز از جایش بلند شود!با عصبانیت نگاهی به مشدی حسن موذن مسجد
انداخت !با نگاهش دلیل این بی نمازی اهالی ده را پرسید! مشدی اولش کمی
دسپاچه شد اما زود خودش را جمع وجور کرد ...دیگه چکار کنم قربون جدت؟دوبار
رفتم بالا بوم مسجد اذان گفتم باور کن اگه بلال حبشی هم بود نمیتوانست مثل
من داد بزند!انگار خاک قبرستان پاشیده اند روی این ده!همه بهانه میاورند
!دو روز پیش سقف حمام زنانه ریزش کرد!مونده حمام مردانه که قرار شد نوبتی
باشد!صبح ها زنها عصر ها مردها!قبول نکردند!خلاصه هیچکس بحق خودش قانع
نیست!زنها میگویند توی ابی که مرد نامحرم رفته نمیروند!مردها میگویند زنها
اب خزینه را کثیف میکنند!خلاصه که یک حمام سالم هست اما هیجکس نمیرود !همین
را بهانه کرده اند که نماز مسجد خلوت شده !من میگم برم توی ده بگم اقا
گفته هر کس بیاید مسجد از خمس وزکات معاف میشود؟!نه انوقت خرج زندگی شما چه
میشود!نمیشه بگیم تا سقف حمام زنانه درست شود میتوانند تیمم کنن؟بجای
غسل!!خلاصه قربون جدت اگه میخوای کاسبی کنی یا باید قانون غسل وحنابت را
عوض کنی!یا سقف حمام زنانه را درست کنی!!!!!!!
..نمیدونی چه کیفی داره!همه بهت احترام میذارن!از کوچیک تا بزرگ .دیدی این قهرمان های ورزشی چطور روی شانه های مردم بخودشون میبالند؟همون احساس بهت دست میده!بدیهای که کردی یاد هیچ کس نیست!فقط خوبیهات سر زبوناست!همه دورت جمع میشن!حتی ماچت میکنند!قربون صدقه ات میرن حسابی!لازم نیست نگران پذیرایی از مهمونا باشی!همه میان کمک کردن!دل به دل هم میدن تا کسی از مهمونا دلخور نباشه!خودشون خسته میشن !اما نمیزارن اب تو دلت تکون بخوره!انوقت باور میکنی چقدر دوست داشتن!میان پیشوازت وقتی برسی خونه!دسته دسته گل برات میارن !پول خرج میکنند برات !هر کسی دوست داره تو روی شونه ای اون باشی!بسکه خاطر خواه داری!راستی اینو بگم .میبرند حموم حسابی مشت ومالت میدن که خستگی از تنت میره!همه ی اینها که گفتم فقط یک شرط داره اونم اینه که باید جنازه بشی!!!!!!
..چی بگم خانم دکتر!این غده از جوانی با من بوده .نه بالا رفته نه پایین!اون زمونا دکتر زن خیلی کم بود شوهرم هم اجازه نمیداد پیش دکتر مرد برم!یک روز خواهر شوهرم منو برد پیش یک دعا نویس !هم دعا میداد هم دوا!دعا نویس پیرمردی بود با محاسن سفید!توی یک اتاق نیمه تاریک پشت میز چوبی نشسته بود!منم نشستم روبروش!داشت کتاب میخوند ازم پرسید چی شده خواهر؟خجالت میکشیدم بگم اولش گفتم سردرد دارم خیلی یک غده هم اینجام در اومده!یک تیکه نخ کلفت برداشت .گره زد بعد شروع کرد به دعا خوندن !بهم گفت اینو جلوی در خونه باید اتیش بزنی!بعد یک کاسه اب کنارش بود دستش را خیس کرد!گفت باید بمالم روی غده!مونده بودم چکار کنم!دیدم طرف پیرمرده!تنها هم هستیم !قبول کردم!یکدفعه دیدم دستش رفت بالا!گفتم حاجی یکی بیشتر نیست! با خونسردی گفت!میدونم خواهر !دارم اب تربت میزنم روی تنت که بالا تر نره!خلاصه حسابی منو مشت ومال داد نامرد!بعدش گفت دیگه بالا نمیره اگه میخوای پایین هم نره باید داز بکشی!..از اطاق فرار کردم بیرون!دیدم خواهر شوهرم پوزخند میزنه !پرسید چی شد زن دادش؟ گفتم عجب مرد نورانی وبا خداییه!دیگه اصلا درد ندارم !انگار غده هم محو شده!راستی تو هم که همیشه کمر درد هستی!بیا برو پیشش!هنوز جواب نداده بود هولش دادم تو بلند گفتم حاجی خدا خیرت بده این خواهر شوهرمن همیشه کمر درده از اون اب تربت میخاد!!!وقت برگشتن خواهر شوهرم یک کلمه با من حرف نمیزد!یکدفعه من کوبید به دیوار با عصبانیت گفت!اگه به کسی چیزی بگی به داداشم میگم طلاقت بده فهمیدی؟بعد با درماندگی گفت !منم به کسی چیزی نمیگم!!!!!!!
دومی: نه!نیومد!بریم!
اولی:بریم؟تو که گفتی زبونت خوبه راضیش میکنی!قیمت بالا گفت؟
دومی:نه!حرف پول نزد!غصه ی پول نبود! بریم!
اولی:اینهمه حرف زدی باهاش !نتونستی راضیش کنی؟باید خودم میرفتم!
دومی:نمیاد!هر کاری کردم فقط گریه میکرد!حتی التماسش کردم قبول نکرد!
اولی:گریه چرا؟التماس ؟ مگه چی گفتی؟
دومی:گفتم برگرد خونه!هر چی هستی باش !اما برگرد خونه!کمر بابا خم شده!مدام صفحه ی حوادث روزنامه ها رو میخونه!مادر همش سر نماز گریه میکنه!خسته شدیم بسکه به خاله گفتیم رفته خونه ی عمه!به عمه گفتیم رفته خونه ی خاله!
اولی:قبول نگرد؟!
دومی:نه!اینو بهم داد!گفت با خواهر هر کی خوابیدی ازش استفاده کن!!