خورشید خانم

خورشید خانم به محض رسیدن گل سرش را باز می کرد تا گیسوان طلایش همه جا رو نورانی کنه!بعد بقول خودش میرفت سر حساب کتاب!موجودیش را چک میکرد!کوه ها. دریاها.درختان.حیوانها.اخر میرسید به ادمها!لیست رفتگان شب گذشته ولیست امدگان شب گذشته!اسامی رفتگان همیشه کامل بود !اما امده ها اسم ثبت شده ای نداشتن!امده ها هنوز خورشید خانم را نمی شناختن اما رفته ها عمری با خورشید خانم زندگی کرده بودند!دلش میخواست برای یکبار هم که شده تعداد امده ها بیشتر از رفته ها باشه!با خودش زمزمه کرد دیگه بسه!چقدر هی بیام هی برم!این ادمها مثل قدیما نیستند!دیگه کسی کسی رو دوست نداره!دیگه کسی عاشق نمیشه!یک وقتی شیرین وفرهاد بود!لیلی ومجنون بود!وامق و عذرا بود!ادمها دلاشون برای هم تنگ میشد!زورکی با هم زندگی نمیکردند!............

خورشید خانم با دلی گرفته چادر سیاهش را سرش کرد رفت تا به امید فردا که شاید..............!

گفتگو

..همینطور چهار چشمی زل زده بود به من!فکر میکرد باید ازش بترسم!یک دفعه بغضم ترکید وشروع کردم به حرف زدن.هر چی تو دلم بود ریختم بیرون !بهش گفتم تو ادم بدبختی هستی!اصلن ادم نیستی! گفتم دوست داشتنت اسراف محبته!چون لایق دوست داشتن نیستی!بهش گفتم نه گذشته ی خوبی داشتی نه اینده ی بهتری خواهی داشت!مدام باید دنبال خوشبختی در حال دویدن باشی!مثل جن وبسم ا...!هیجکس دوستت نداره چون دوست داشتنی نیستی بیچاره!همیشه باید بدهکار مردم باشی!بهش گفتم خوشحالم از اینکه تو دوره ای هستی که هیچکس سر جای خودش نیست!و تو مدام از این اتفاق زجر بکشی!گفتم یادته غرور داشتی وچه راحت دل می شکستی!حالا باید تقاص پس بدی بابت همه ی نامهربانی ها که کردی!هنوز میخواستم ادامه بدم تا حسابی درد بکشه!چشماش پر از اشک شد فلک زده !برای همین از جلوی ایینه کنار رفتم !!!!!!

حاج قاسم

حاج قاسم ارام درب اتاق را پشت سرش بست!مثل گرگ گرسنه ای که به طعمه اش خیره شده باشد !اندام زیبنب را که خودش را زیر چادر جمع کرده بود برانداز میکرد !انوقت بیژامه اش را در اورد بعد پیراهنش ولخت وسط اتاق نشست!در حالیکه هنوز تسبح میچرخاند شروع به حرف زدن کرد!

چته دختر جان؟چته؟دیشب دیدم ترسیدی نزدیکت نیامدم!با خودم گفتم چرا عجله فردا شب هم شب خداست!ببین بخاطر تو رفتم حمام!دوبار دلاک کیسه ام کشیده!یک ساعت توی تشت واجبی نشستم!بعذش زفتم سلمانی زیر گلویم را تیخ انداختم!به همان خانه ای که طوافش کردم فقط بخاطر تو!تازه صد تومان دادم به بابایت برای شیر بها!ده تومان دادم به شیخ علی که محرم بشویم!بیست تومان دادم به مادر بچه ها که قیل قال نکند!انوقت تو رفتی کنج اتاق کز کردی زیر چادر!میدانم چهل سالی از تو پیر تر هستم اما ادم باید دلش جوان باشد!من بنیه ام خوب است!دیگه نباید از من خجالت بکشی! من وتو ناسلامتی زن وشوهر هستیم باید هم نفس وهم بالین هم باشیم!خبر دارم با جهانگیر سر وسری داشتی!اخر او دماغش را نمیتواند بالا بکشد!پولش کجا بود !سر شب دیدم این اطراف پرسه میزند!خواستم کتکش بزنم محض گل روی تو خودم را زدم به نفهمی!راست میگن غیرت زیادی خوب نیست!چادرت را بردار بیا پیش حاجی!کم کم برایت خانه ی جدا میگیرم!برایت طلا میخرم بشرطی که دختر خوبی باشی!بیا جانم که تا نماز صبح چیزی نمانده!تو که نمیخوای نماز من قضا بشود!

حاج قاسم مثل مار بطرف زینب شروع به خزیدن کرد!تا دستش به چادر خورد فریادش همه ی اهل خانه را بیدار کرد!تازه فهمید تمام این حرفها را برای چند بالشت ویک چادر زنانه گفته!!!!!!!!

صدا

..وقتی به زمین رسید!ابتدا درد شدیدی در پشت سرش احساس کرد دست وپایش بی حس شده بود!بعد گرمای ولرمی روی پوست صورتش !از بین حواس پنج گانه اش فقط شنوایش هنوز کار میکرد!اطرافش پر بود از صدا!انگار کسی دارد موج یک رادیوی قدیمی را میچرخاند!بعد از هر پارازیت یک صدای جدید میشنید!

الو اقا یک امبولانس بفرستید ایتجا یک نفر....

امبولانس نیمیخاد!تموم کرده بدبخت!

بیا بریم مامان نگاه نکن !بیچاره مادرش!

حتما خیلی کشیده توهم زده!پریده پایین!

خیلی جوونه !

شاید بدهکار بوده!چک برگشتی!مهریه!خدا میدونه!

راحت شد از این زندگی!


دلش سوخت برای خودش چرا که هیج صدایی نگفت شاید عاشق بوده!!!!!!!

گاو....به روایت امروز

نمای داخلی  طویله

مش حسن به ارامی سرش را از اخور بیرون میاورد!اطرافش شلوغ  شده !اما در نگاه اول هیچکس را نمیشناسد!کم کم چهره ها برایش اشنا میشود همه امده اند !مش اسلام .کدخدا.اسماعیل. وبقیه

مش حسن: سلام مش اسلام امدی ؟چرا اینقدر پیر شدی مشدی!از اون روزی که من گفتم گاو مش حسنم مگه چند سال گذشته که شما همه اینقدر پیر شدید؟!

مش اسلام:سلام مشدی!زندگی همینه دیگه!تو گاو شدی پیر نشدی !ما ادم موندیم پیر شدیم!همه چی عوض شده مشدی!روزگار روزگار دیگه ی شده!

کدخدا:چطوری مشدی؟یادمه هر کاری کردیم .هرچی برات قسم خوردیم که تو گاو مش حسن نیستی!خود مش  حسنی باور نکردی!توی ده فقط من موندم این طویله!همه رفتند شهر!برای همین همه رو خبر کردم تا تکلیف این طویله هم روشن بشه!دیگه نمیتونم از تو مراقبت کنم !وقت مردن  منم نزدیک شده!

مش حسن:راستش دیگه خسته شدم از گاو بودن!میخوام دوباره ادم بشم!برم توی ادمها!کمکم میکنی مش اسلام؟ناسلامتی من وتو رفیق بودیم!

مش اسلام:همه خسته شدیم مشدی!ما از ادم بودن تو از گاو بودن!اما خودت قضاوت کن بین روزگار ما رو اگه دیدی خوبه من حرفی ندارم!ما که از روز اول میگفتیم تو مش حسنی نه گاو مش حسن!خدا بسر شاهده تو از همه ی ما خوشبخت تر هستی!خودت را زدی به نفهمی !راحت بودی تو این سالهای سخت!برات تعریف میکنم چی بسر ما گذشت !تصمیم با خودت!

حرفهای مش اسلام که تمام میشود !مش حسن وحشت زده دور طویله میچرخد ومدام نعره میزند...اهای مش حسن کجایی اینها میخوان گاوت را بکشند!بیا گاوت را نجات بده!اهای مش حسن کجایی!!!!!!!

قانون

....خورشید کم کم داشت قد بلندی میکرد تا خودش را به پنجره ای مسجد برساند!اما شیخ علی انگار دلش نمیخواست برای خواندن نماز از جایش بلند شود!با عصبانیت نگاهی به مشدی حسن موذن مسجد انداخت !با نگاهش  دلیل این بی نمازی اهالی ده را پرسید! مشدی اولش کمی دسپاچه شد اما زود خودش را جمع وجور کرد ...دیگه چکار کنم قربون جدت؟دوبار رفتم بالا بوم مسجد اذان گفتم باور کن اگه بلال حبشی هم بود نمیتوانست مثل من داد بزند!انگار خاک قبرستان پاشیده اند روی این ده!همه بهانه میاورند !دو روز پیش سقف حمام زنانه ریزش کرد!مونده حمام مردانه که قرار شد نوبتی باشد!صبح ها زنها عصر ها مردها!قبول نکردند!خلاصه هیچکس بحق خودش قانع نیست!زنها میگویند توی ابی که مرد نامحرم رفته نمیروند!مردها میگویند زنها اب خزینه را کثیف میکنند!خلاصه که یک حمام سالم هست اما هیجکس نمیرود !همین را بهانه کرده اند که نماز مسجد خلوت شده !من میگم برم توی ده بگم اقا گفته هر کس بیاید مسجد از خمس وزکات معاف میشود؟!نه انوقت خرج زندگی شما چه میشود!نمیشه بگیم تا سقف حمام زنانه درست شود میتوانند تیمم کنن؟بجای غسل!!خلاصه قربون جدت اگه میخوای کاسبی کنی یا باید قانون غسل وحنابت را عوض کنی!یا سقف حمام زنانه را درست کنی!!!!!!!

شرط!

..نمیدونی چه کیفی داره!همه بهت احترام میذارن!از کوچیک تا بزرگ .دیدی این قهرمان های ورزشی چطور روی شانه های مردم بخودشون میبالند؟همون احساس بهت دست میده!بدیهای که کردی یاد هیچ کس نیست!فقط خوبیهات سر زبوناست!همه دورت جمع میشن!حتی ماچت میکنند!قربون صدقه ات میرن حسابی!لازم نیست نگران پذیرایی از مهمونا باشی!همه میان کمک کردن!دل به دل هم میدن تا کسی از مهمونا دلخور نباشه!خودشون خسته میشن !اما نمیزارن اب تو دلت تکون بخوره!انوقت باور میکنی چقدر دوست داشتن!میان پیشوازت وقتی برسی خونه!دسته دسته گل برات میارن !پول خرج میکنند برات !هر کسی دوست داره تو روی شونه ای اون باشی!بسکه خاطر خواه داری!راستی اینو بگم .میبرند حموم حسابی مشت ومالت میدن که خستگی از تنت میره!همه ی اینها که گفتم فقط یک شرط داره اونم اینه که باید جنازه بشی!!!!!!

مسافر

..هوا تاریک شده بود!نور چراغها نشانی ابادی را میداد به مسافر ابادی!پشت دیوار اسیاب کهنه ساکش را زمین گذاشت انوقت کت وشلوار نویی که هنوز نپوشیده بود را با دقت از تو ساکش بیرون اورد!دستش را داخل جیب کت کرد !خیالش راحت شد سوغاتی ها هنوز سر جایشان بودند!دوباره حساب کتاب کرد !سینه ریز برای لیلا.انگشتر فیروزه برای بابای لیلا!پیراهن زنانه ای بلند برای مادر لیلا!شلوار لی پسرانه برای داداش لیلا!نگاهی به لباسهای خودش کردخاکی وکثیف!دلش میخواست الان کت وشلوار دامادیش را بپوشد!اینکار شدنی نبود پس شب دامادی چی بپوشد؟فکر کرد دیر تر برم تا همه خواب باشند!منو با این قیافه نبیند!فردا که نو نوار کردم میرم خونشون!باید ابروداری کنم!نگن چه داماد عتیقه ای !بعد اینهمه مدت که شهر بوده!هنوز مثل دهاتی ها لباس میپوشه!هر چند که همین شهری ها همشون دهاتی هستند!خودش خودش را راضی کرد که تا نیمه شب بیرون روستا بماند!میدانست اگر نزدیک تر شود سگها سروصدا میکنند راهش را بطرف قبرستان کج کرد!روی اولین سنگ قبر نشست!شنیده بود شگون ندارد شبها رفتن به قبرستان!میترسید جلوتر برود!اما رفت !توی تاریکی دنبال اسمی اشنا میگشت روی سنگ قبر ها!بیشتر سنگها در فامیل یکی بودند!هر چند اسمها هم زیاد تنوع نداشتند!محمد .حسن .حسین.فاطمه. ودوباره تکرار همین اسامی!پشیمان شده بود از امدن به قبرستان!کاش کسی پیدا میشد بیاید دنبالش!از قبرها فاصله گرفت!از دور نوری را دید که حرکت میکند!قدمهایش را تند تر کردهم میترسید هم دلش میخواست اشنایی ببیند!زنی را دید فانوس بدست!باورش نمیشد!لیلا بود با برادرش که میدوید به عشق شلوار لی !ولیلا که ایستاده بود به عشق او!

خانم دکتر

..چی بگم خانم دکتر!این غده از جوانی با من بوده .نه بالا رفته نه پایین!اون زمونا دکتر زن خیلی کم بود شوهرم هم اجازه نمیداد پیش دکتر مرد برم!یک روز خواهر شوهرم منو برد پیش یک دعا نویس !هم دعا میداد هم دوا!دعا نویس پیرمردی بود با محاسن سفید!توی یک اتاق نیمه تاریک پشت میز چوبی نشسته بود!منم نشستم روبروش!داشت کتاب میخوند ازم پرسید چی شده خواهر؟خجالت میکشیدم بگم اولش گفتم سردرد دارم خیلی یک غده هم اینجام در اومده!یک تیکه نخ کلفت برداشت .گره زد بعد شروع کرد به دعا خوندن !بهم گفت اینو جلوی در خونه باید اتیش بزنی!بعد یک کاسه اب کنارش بود دستش را خیس کرد!گفت باید بمالم روی غده!مونده بودم چکار کنم!دیدم طرف پیرمرده!تنها هم هستیم !قبول کردم!یکدفعه دیدم دستش رفت بالا!گفتم حاجی یکی بیشتر نیست! با خونسردی گفت!میدونم خواهر !دارم اب تربت میزنم روی تنت که بالا تر نره!خلاصه حسابی منو مشت ومال داد نامرد!بعدش گفت دیگه بالا نمیره اگه میخوای پایین هم نره باید داز بکشی!..از اطاق فرار کردم بیرون!دیدم خواهر شوهرم پوزخند میزنه !پرسید چی شد زن دادش؟ گفتم عجب مرد نورانی وبا خداییه!دیگه اصلا درد ندارم !انگار غده هم محو شده!راستی تو هم که همیشه کمر درد هستی!بیا برو پیشش!هنوز جواب نداده بود هولش دادم تو بلند گفتم حاجی خدا خیرت بده این خواهر شوهرمن همیشه کمر درده از اون اب تربت میخاد!!!وقت برگشتن خواهر شوهرم یک کلمه با من حرف نمیزد!یکدفعه من کوبید به دیوار با عصبانیت گفت!اگه به کسی چیزی بگی به    داداشم  میگم طلاقت بده فهمیدی؟بعد با درماندگی گفت !منم به کسی چیزی نمیگم!!!!!!!

روزگار!

اولی:چی شد؟ چرا تنها برگشتی؟نیومد؟

دومی: نه!نیومد!بریم!

اولی:بریم؟تو که گفتی زبونت خوبه راضیش میکنی!قیمت بالا گفت؟

دومی:نه!حرف پول نزد!غصه ی پول نبود! بریم!

اولی:اینهمه حرف زدی باهاش !نتونستی راضیش کنی؟باید خودم میرفتم!

دومی:نمیاد!هر کاری کردم فقط گریه میکرد!حتی التماسش کردم قبول نکرد!

اولی:گریه چرا؟التماس ؟ مگه چی گفتی؟

دومی:گفتم برگرد خونه!هر چی هستی باش !اما برگرد خونه!کمر بابا خم شده!مدام صفحه ی حوادث روزنامه ها رو میخونه!مادر همش سر نماز گریه میکنه!خسته شدیم بسکه به خاله گفتیم رفته خونه ی عمه!به عمه گفتیم رفته خونه ی خاله!

اولی:قبول نگرد؟!

دومی:نه!اینو بهم داد!گفت با خواهر هر کی خوابیدی ازش استفاده کن!!