هوای ازاد

..همه رفتند!هیجکس تو این اطاق نیست جز من وتو وخدا! میشناسی خدا کیه؟مهم نیست من برای همین اینجام!همه ی کسانی که دوستشان داشتی یا دوستت داشتن رفتند!شاید هم ترسیدند که بمانند!اما تو اصلا ترس نداری!من باید برات بخونم تو باید فقط گوش کنی همین!البته تا وقتی که خوابم نبرد!من نشسته هم میتونم بخوابم !حواست جمع جمع باشه چون دوبار نمیخونم !تقاضای ترجمه هم نکنی چون صادقانه معنی خیلی هاشو نمیدونم!هر دو مجبوریم !تو ناچاری ومن نادار!فکر هم نمیکنم خوندش فایده ای لااقل برای تو داشته باشه!اما برای من بی فایده نیست!پابرهنه نیایی وسط خوندنم که دیگه نمیخونم!یعنی حواسم رو پرت نکنی!هوا که روشن بشه همه میان پیشت اما من میرم از پیشت!از هوای ازاد استفاده کن!چون ازفردا میندازند تو یک گودال بدون هوا!راستی من تند میخونم تو هم تند گوش کن!خوب اماده هستی؟شروع کنم؟بسم الله الرحمن الرحیم!!!!!!!!!

سلیمان

کدخدا بالای اتاق مهمانخانه خیره شده بود به گلهای قالی!صدای کرکر قلیانش فضا را پر کرده واز بین سبیلهای زردش دود ابی رنگ خارج میشد!چند نفری که باید میامدند امده بودند.صدایش را کمی بلند تر کرد............

نمیدونم چجوری بگم !از وقتی که خبر اوردند مثل مار دور خودم میچرخم! خان پیغام داده که میخاد بیاد اینجا!اینطوری نگام نکنید به همین سویی چراغ اگه من دعوتش کرده باشم!خوده قرمساقش میخاد بیاد!برای اجاره ی زمیناش!طلب سال گذشته؟هر چی هست داره میاد با توپ پر هم داره میاد!میدونم امسال زارعت خوبی نداشتیم.خشکسالی بوده .اما این بی پدر که این حرفها حالیش نیست!نه خدا رو میشناسه نه پیغمبر خدا رو!فقط شکم و زیر شکم!باید با چاخان بازی وقربون صدقه رفتن مهلت بگیریم برای برداشت خرمن!بلکه کون اسمون سوراخ شد بارونی اومد!من خودم یک بره قرمه میکنم برای شکمش!اما برای اون یکی دیگش  نمیتونم بغلش بخوابم!اگه سرحال بود باید براش عرق جور کنیم !اگه مریض احوال بود تریاک!حواستون باشه تو ده کسی دختر دم بخت نداره!این بی شرف وقتی مست میشه!دلش میخواد داماد هم بشه هی میگه کدخدا دختر دم بخت ندارین عروس بشه!راستی ابراهیم تا وقت هست بیا صیغه ی محرمیت این سلیمان با دخترت را بخونم!چرا قبول نمیکنی؟تو با پدرش قهر بودی که اونم رفت زیر خاک!پسر خوبی بخدا!..........

کدخدا حرفهایش که تمام شد نفس عمیقی کشید!او به قولی که به سلیمان داده بود وفا کرده بود!!!!

سلام

سلام

  خوشحالم وقتی شما هستی!لاقل میتونم با شما حرف بزنم تا این لحظه هازودتربگذره!راستش من اینجا حساب روز وشب دستم نیست!برای من خورشید همین چراغ بالای سرم وماه نوری که از پایین درب سلول میاد تو!گمان میکنم روزها وقتی باشه که نگهبان خورشید را برای من روشن میکنه!زیاد نمیتونم با شما حرف بزنم متاسفانه!چون نگهبان ادم فضولیه !ومدام سرک میکشه!اما همین قدر بدونید که من نه قاتل هستم نه سارق!جرم من این بوده انچه که به ذهنم میرسیده به زبان میاوردم!روز محاکمه وقتی قاضی سالهای زندان را برایم میشمرد!دلم برای خودم نمیسوخت!دلم از این میسوخت که در این دادگاه هیچ قلم یا دوربین یا حتی فکر بازی نیست تا بعدها به مظلومیت من شهادت بدهد!به حقانیت من!میدونید ؟من عاشق شده بودم!یکی از بچه های دانشگاه ونزدیکتر یکی از همکلاسی های خودم!خوشبختانه او هم همین احساس را نسبت به من داشت!تو این برزخ تنها امید من به ادامه این شرایط عشقی میتونه باشه که نسبت به اون دارم! والبته عقایم که بخاطر شون اینجا هستم!مجبورم ساکت بشم چون نگهبان خورشد منو گرفت وشما رفتی!!!!!

اشرف خانم

...چه عجب نوبت ما شد!کمرم شکست روی این صندلی چوبی !راستش دختر جان یک ساعت ما دو نفر اینجا نشستیم تا سر شما خلوت بشه.اخه هر حرفی رو نمیشه به مردها گفت!این حاج خانمی که رو صندلی نشسته اشرف خانم همسایه دیوار به دیوار ماست ما از سالها پیش دست خواهر ی داده ایم!جای شما خالی ماه پیش رفته بودیم خانه ای خدا !خدا قسمت شما هم بکنه!اونجا هم غیر از رفتن به حرم و برگشتن به هتل کار دیگه ای نمیشه کرد نه غیبتی!نه مجلسی!هیچی! خلاصه نصفه های شب دیدم از اطاق اشرف خانم سر وصدا میاد نگو با حاجی شوهرش دعواشون افتاده!فردا که پرسیدم اولش حاشا میکرد اما کم کم جریان رو گفت!اینا خواستن بیاد ایام جوانی غلطی بکنند که به مشکل برخوردن !نه اینکه حاجی نخواد!نه !نمیتونسته!از تو چه پنهون رفتیم پیش دعا نویس !خاک تو سر دعا ی مهر ومجبت داد!گفتم بابا این حاجی که محبت داره!!خلاصه مادر جان خودت میدونی بداد این زن وشوهر برس!پماد یا قرص؟خدا مرگم بده !همون قرص بهتره!میگم با  قرصهای قلبش بخوردش بده!حتما افاقه میکنه!خیر ببینی دختر پس بی زحمت یک بسته قرص سرما خوردگی هم بده برای اشرف خانم!!!!!!!

اسم

...رفته بودم پیش دادیار زندان! محترمانه گفت ..داداگاه تجدید نظر حکم دادگاه بدوی را تایید کرده...بقیه ای حرفاش رو گوش نکردم!لازم نبود دیگه !اینطور که بچه ها میگن پرونده میره اجرای احکام بعد یک روز که معلوم نیست چه روزی باشه!به اسم ملاقات میان دنبالم !اما میبرن انفرادی!قبل از طلوع افتاب هم ..........

هر فکری در مورد اینده داشتم غیر از این !روز دادگاه قاضی پرسید چرا زنتو کشتی؟ گفتم چون دوستش داشتم!لبخند تلخی زد بعد پرسید اون مرد رو هم دوست داشتی که کشتی؟!جوابی ندادم!ترسیدم بهش بگم اقای قاضی اگه شما یک روز برین خونه ببینید یک نفر توی رختخواب شماست !چکار میکنید؟حتما بهشون میگین خواهشن تو همون حالت بمونید !بعد زنگ میزنید پلیس تا با سلام  صلوات بیان دنبالشون!نمیدونم کارم درست بود یا نه؟فقط اون لحظه تنها فکری که بسرم زد این بود که برم تو اشپزخونه یک کارد بزرگ بردارم !با چشمهای بسته میزدم!باور کن گریه میکردم میزدم!تازه شنیدم از سالها پیش عاشق ومعشوق بودند!من از کجا میدونستم؟!روز خواستگاری که با اسلحه جواب نگرفته بودم!از اون روز هر کسی به یک اسمی صدام میزنه !مادرم میگه پسر بیچاره ای من!دادشم میگه مرد!زندانی ها میگن با غیرت!مادر زنم میگه قاتل!قاضی میگه مجرم!اسم خودمو یادم رفته!!!!

سه شنبه

...میدونی سه شنبه ها رو دوست ندارم!سه شنبه بدنیا اومدم!سه شنبه خواستگار اومد برام!سه شنبه عروس شدم!سه شنبه بابام مرد!سه شنبه شوهرم رفت زندان!سه شنبه روز ملاقات بود! سه شنبه فهمیدم هوو دارم با چند تا بچه!سه شنبه رفتم دادگاه!سه شنبه طلاق گرفتم! سه شنبه فهمیدم حامله هستم!سه شنبه نازی اومد!سه شنبه مواد کشیدم!سه شنبه خودمو فروختم از خماری!سه شنبه مادرم زد توی گوشم!سه شنبه دستگیر شدم!سه شنبه رفتم زندان!سه شنبه تو انتخابات رای دادم!سه شنبه فهمیدم گول خوردم!سه شنبه دنیا تموم نشد!سه شنبه فردا نداره! من هفت سه شنبه دارم تو هر هفته!!!

دعوت

...راستش میخام زودتر برم خونه!عروسی دعوتم!دختر خواهر زن!نمیشه نرفت.نمیشه کادو نداد!با اینکه هر روز میبینیم دنیا وفا نداره!بازهم نمیتونیم ازش دل بکنیم!دلم میخواد امروز مشتری زیاد نیاد!نمیشه که اصلا نیاد !اما لااقل خیلی جوون نباشه !بچه که اصلا نباشه!میدونی با بچه ها راحت نیستم !دوست دارم مشتری ها بیشتر ادمهای سن بالا باشن!توقع کار زیاد ندارن!نه خودشون نه خانوادشون!اگه پولدار باشن انعامی هم برسه خیلی بهتر خیلی!هر چند ما اخر زندگی وایسادیم!اما به اخر که نرسیدیم !دیروز یکی از مشتریهام شیخ بود!با کلی ریش وپشم!میدونی از شیخ ها دل خوشی ندارم!تحویلش نگرفتم!چهره ای نورانی نداشت بماند خیلی هم ترسیده بود انگار!بدبختی اینجاست نمیشه یک روز هم تعطیل کرد!تو کار ما همه عجله دارن!کار خوبی نیست عوضش پولش بد نیست!چون هرکسی عرضه ای انجامش رو نداره!ادمهای دل گنده میخاد !ادمیزاد به همه چی عادت میکنه!با همین عادت هم زندگی میکنه!نمیشه که شهری بدون مرده شور باشه!!!!!!!!!

دو تا مرد!

..اینجا غیر من وتو هیجکس نیست!میخواهیم مثل دو تا مرد با هم صحبت کنیم!مثل پدر وپسر!یادمه هم سن تو بودم که دامادم کردند!تازه پشت لبم سبز شده بود.کسی از من نپرسید زن میخوای نمیخوای!بابای همین شیخ علی منو مادرت را عقد کرد وخلاص!از اون موقع مثل اسب عصاری دارم دور خودم میچرخم!نمیگم بیا داماد بشو!دست خودته!خوبه که ادم بدله خودش داماد بشه نه باباش!حتما شنیدی که چند روز پیش بعد اذان وقتی که همه ای مردها رفته بودند سر زمین یک از خدا بیخبر میره خونه ای میرزا !حتما برای دزدی!نگو گل اندام دختر میرزا داشته لب حوض ! بقیه اش گفتن نداره!                 خلاصه دزد خونه میشه  دزدناموس! حتما یک دم شیطون رفته تو جلدش!شاید هم گل اندم هم راضی بوده که میگه نمیدونم کی بوده!مادرش یکدفعه میبینه وسر وصدا میکنه!با میرزا صحبت کردم!راضی نمیشد اولش!گفتم هم شیر بها میدم هم مهریه!باهم برن شهر همونجا خونه بگیرن !وقتی حرفها تموم شد اگه خواستن برگردن یا برنگردن!خوندن خطبه ای عقد با شیخ علی!اسم داماد با من!با پول میشه همه کار کرد!این دفعه به دل من داماد بشو !رسیدیم شهر به دل خودت!!!!

درد دل

...چی بگم اشرف خانم جون!بخدا خسته شدم بسکه میوه وشیرینی خریدم  دادم مردم خوردن!هر روز هم یکی زنگ میزنه یا یکی پیغام پسغام میده!از دکتر ومهندس بگیر تا کارمند وبازاری!همه رنگ وهمه جور! اما مگه کسی حریف این کیس بریده میشه!از هر کی یک ایرادی میگیره !یکی سرش کجه یکی کونش کجه!نمیدونم بخدا چه مرگشه!این اخری هم خوش تیپ بود هم پولدار!دکترای نمیدونم چی چی لوژی داشت از خارج!قبول نکرد!هر چی قسمت بشه!راستی اقا پسر شما هم تازه از سربازی برگشته ؟ماشالله بزرگ شده!کم کم باید براش دستی بالا بزنید!اینجوری اذیت میشه طفلی!زن که داشته باشه دلش به کار میره!خدا که بخیل نیست!هم کار کنه هم درس بخونه یک وقت دیدی هم دکتر شد هم مهندس هم دکترای چی چی لوژی از خارج!!!!!!!

ارزو

ان زمان که خبر مرگ مرا میشنوی

روی خندان تو را کاشکی میدیدم

شانه بالا زدنت را بی قید.وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد!

وتکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا  اتش عشق تو خاکستر کرد!

..................

شاعرش را نمیدانم اما از جان بود که بر جان نشست!