خواستگار

..به خودش نگاه میکرد در اینه ای کمد لباسهایش نمیدانست کدام لباسش را بپوشد .جلو تر رفت وقتی بخودش خیره شد دلش برای خودش سوخت چقدر دلش میخواست بار اخری باشد که مادرش صدا بزند مریم جان چایی بیاور! بفکر افتاد ارایش ملایمی هم بکند هر وقت قرار بود خواستگاری بیاید تشویش داشت از این اتفاق تکراری..........نانوای سر کوچه شب گذشته جلوی پدرش را میگیرد که اگه اجازه بدین فردا شب برای امر خیر وپدر دستپاچه که منزل خودتان است تشریف بیاورید اما نگفته بود برای کدام پسرش ! معمایی شده بود پسر بزرگ نانوا قد بلندی داشت که با قد کوتاه او هماهنگ نبود پسر دومی اما بد نبود اما نمیشود که دومی را زود تر داماد کنند ! شاید عاشقم شده و پدرش را وادار کرده زودتر دامادش کند ......صدای زنگ درب حیاط رشته افکارش را پاره کرد و  مادر که اخرین توصیه ها را میکرد...این اینه را هم شکست چون نمیخواست مادری کند برای پسران نانوا!!!!

بحر خزر

ناصرالدین شاه در سفری به شمال کشور متوجه سر صدا میشود سرش را از کالسکه بیرون میاورد .چه خبر شده؟ یکی از غلامان نزدیک میاید تعظیم میکند .قربان چیزی نیست بحر خزر است شرفیاب شده!!!!!!!

ویروس

تازه سی سالش تمام شده بود.در شرکتی دولتی کاری داشت دیگر نمیتوانست بهانه ای برای مادرش بتراشد واو را از خواستگاری رفتن منصرف کند هر روز که از سر کار برمیگشت مادر چند تایی عکس داشت برای نشان دادند با حجاب یا بی حجاب وشوق کودکانه در لحظه تعریف کردن از هر کدام ودر اخر دعواکه تو همش بهانه میاوری.....حالا دلیل روضه رفتن های مادرش را میدانست!گفتن حقیقت برایش غیر ممکن بود وبدبختی اینکه کسی جز خودش در خانه انگلیسی نمیدانست تا بتواند برگه ازمایش را بخواند! او فقط یک بار اشتباه کرده بود که جایی بی دعوت رفته بود ودر بین همه ویروس سهم او شده بود!!!!

سیاستمدار

کشیش میخواست بداند پسرش در اینده چکاره خواهد شد به اتاق او رفت .مشروب.پول .انجیل.روی میز گذاشت وباخود گفت اگر انجیل را بردارد مرد خدا اگرپول را بردارد تاجر واگر مشروب را بخورد انسانی کافر خواهد شد کشیش مخفی شد ..پسر وارد اتاق شد نگاهی کرد انجیل را برداشت ورق زد و زیر بغلش نهاد پول را در جیب ومشروب را سر کشید ورفت کشیش با خود گفت ای وای بر من این پسر سیاستمدار خواهد شد!

سیاه مشق..اپیزود سوم

...خبر بد زود پخش میشود همه امده بودندچه دوست چه دشمن.جنازه را برای دفن تحویل دادند کاروان ماشینها بدنبال جنازه را افتاد یک لحظه یاد شب عروسیمان افتادم من وشوهرم در ماشینی پر از بادبادک وسرمست ازدلدادگی و حالا او تنها در ماشینی دیگر اما در خوابی بی بازگشت ...اوفقط یک چراغ را رد کرده بوق ممتد کامیون ودیگر هیچ .به محل دفن رسیدیم همه اماده بودند که کار را یکسره کنند دفن وفرار از قبرستان! مرد جوانی درون قبر رفت شوهرم را بغل کرد و من دلم گرفت او تنها عزیز من بود واکنون در اغوش مردی دیگر!ان موقع فهمیدم چقدر تنها شده ام  ازنگاه مردان اطرافم چندشم میشد انگار میخواستند با چشمانشان وزن مرا بدست بیاورند!همه  دیگر برای من یک خطر ومن برای انها یک فرصت شده بودم میشد فهمید به همه چیز فکر میکنند جز کسی که خاک رویش میریزند ومن !کسی دلش بحال من نمیسوخت که چه حالی دارم از این سرنوشت شوم دیگر اجازه نخواهم داد دستی مرا نوازش کند یا لبی مرا ببوسد میترسم جای دستها ولبهای او پاک شود...............

سیاه مشق.اپیزود دوم

...اسمش عماد بود ودوست برادرم رضا هر روز راس ساعت هشت زنگ خانه ما را میزد ومن ازنیم ساعت قبلش به بهانه ای در حیاط بودم وارد کوچه که میشد صدای پایش را میشنیدم ریتم قدمهایش کند میشد انگار خودش را مرتب میکرد صدای زنگ وصدای مادرم .ببین کیه صفورا....وقبل ازاین رضا بگوید با من کاردارد.......در را باز کرده بودم در یک لحظه نگاهمان با هم یکی میشد سرش را پایین میانداخت وسلام میکرد...ببخشید اقا رضا هست؟..ومن قشنگ نگاهش میکردم و او مدام رنگ عوض میکرد! با لبخند تعارفش میکردم .میدانستم داخل نمیاید ودر کوچه قدم میزند تا برادرم بیاید..هر روز مدل لباس وموهایم را عوض میکردم در همان یک نگاه او نظرش را میفمیدم تکرار این ملاقات های کوتاه برایم لذت بخش بود  یک روز که از نانوایی برمیگشتم دیدمش که سر کوچه ایستاده ومدام به ساعتش نگاه میکرد تا مرادید رویش را انطرف کرد انگار مرا ندیده .و دوباره همان داستان روز قبل تکرار میشد معلوم بود او هم خودش را اماده این دیدارها میکرد و من از این وابستگی خوشحال بودم.مادرم دیگر نمیگذاشت من در راباز کنم شاید از رفتار م فهمیده بود عماد هم بعد چند روز ناکامی از دیدارمان دیگر دنبال رضا نیامد.حسابی از دست مادرم دلخور بودم مدام خراب کاری میکردم تا تلافی کرده باشم........سالها از این ماجرا میگذرد عماد به خواستگاریم امد ازدواج کردیم بچه دار شدیم اما ان لحظات ساعت هشت هیچوقت تکرار نشد

انتخاب.داستانی کوتاه

...کنار خیابان ایستاده با چهره ای سرد وبی روح اما ارایشی غلیظ همه برایش بوق میزدند اعتنا نمیکرد در انتخابش تردید داشت در ماشین را باز کرد ونشست راننده با سرعت از محل دور شد .......در راه بسر قیمت توافق کردند برایش مهم نبود اما مرد خوشحال بود ومزه پرانی میکرد چشم زن به عکسی جلوی شیشه افتاد دخترکی زیبا با موهای بلند. معرفی کرد دخترمه با مادرش رفته شهرستان .....زن تصمیمش عوض شد گفت پیاده میشود با تعجب نگاهش کرد. اصرار کرد .قیمت را بالا تر. برد ناچار ایستاد وزن پیاده شد وچند متر جلو تر  یک ماشین دیگر پیرمردی بود وزن خندید در راه پیرمرد خیلی حرف زد از خودش گفت که با چه زنانی ربطه داشته چقدر پولدار است واز این جوانهای امروزی بهتر زن با سر حرفهای او را تصدیق میکرد ولبخند میزد انتخابش را کرده بود .....پیرمرد بسته اسکناسی به او داد وزن خنده تلخی تحویلش داد از خانه پیرمرد بیرون امد باران میبارید زن یقه کتش را بالا تر کشید مرد اولی را دید که تا انجا دنبالش امده بود زن رد شد لحظه ای مکث کرد برگشت با انگشت روی شیشه عقب نوشت...اچ ای وی مثبت...ورفت مرد سرش را روی فرمان گذاشت شانه هایش تکان میخورد..............

رنگ عذاب

چراغ قرمز شد. پسرک انگار بال در اورده در میان ماشین ها مثل پروانه ای میچرخید. بیشتر از چشمانش استفاده میکرد بر روی چهره راننده زوم میکرد کافی بود اشاره ای شودخودش را به ماشین اویزان  تا بچه های دیگر میرسیدند کار را تمام شده بود.اگر راننده کمی مکث میکرد شانس کمک را به او از دست میداد!چون پسرک میدانست زمان مهمتر است تا تردید راننده.......به ماشین های مدل بالا بیشتر وقت میداد و راننده های زن...........چراغ که زرد میشد خودش را به کنار میرسانید تا فرمز بعد.خسته شده بود پولهایش را شمرد هنوز به حد نساب نرسیده بود او باید انقدر جمع میکرد تا پدرش بتواند تا صبح مواد بکشد تا مادرش کتک نخورد به خاطر او خواهر کوچکش را اجاره ندهند برای گدای به پیر زن هسایه.از نگاه حریص جوانهای محل براندام مادرش و از غیرت دم زدن پدرش در حالی که سرش میان پاهایش در نوسان بود متنفر بود او دلش نمیخواست وقتی بزرگ شد مهندس دکتر یا خلبان شود .فقط زود تر بمیرد تا مثل پدرش نشود او از چراغ سر چهاراه در هر رنگش در عذاب بود...........شاید دوباره در خانواده ای بدنیا میامد که سالی دو ماه سیاه بپوشند .اما دوازده ماهش را سیر بخوابند!

قافله عمر

چقدر زود دیر میشود!روزهای اخر سال ونزدیک شدن به سال جدید .کودکی جوانی ..........چه زود گذشت انچنان زود که باور نمیکنی .همه ای زندگیت مثل یک فیلم صامت سریع بر دیدگانت میگذرد بدو ن هیچ راه بازگشتی فقط میتوانی افسوس موقیتهای از دست رفته ات را با تمام وجود حس کنی.اطرافت خلوت میشود رابطه ها محدود زندگیی یکنواخت وروز مرگی مدام............یک سال دیگر که اگر زنده باشی وبه اخر برسانی دوباره برمیگردی همینجایی که الان هستی! چرا اینگونه میشود من نمیدانم امید کی باید سراغ مرا بگیرد! قبل از این که مرگ بگیرد!با این شک چه کنم با خدا یی که نمیتوانم انکارش کنم چه کنم من معتقد هستم انسان احتیاج به یک نیروی برتر دارد کسی که اگاه. مهربان. وهمیشه در دسترس باشد. خدایی که بتوانم با زبان مادریم بااو حرف بزنم ودر کنارش ارامش داشته باشم فکر میکنم گم شدم شما بگویید ....خانه ای دوست کجاست ؟

داستانی امروزی

..لازم نبود زیاد جستجو کنم کنارخیابان ایستاده بود وبا اولین بوق سوار شد سی وچند ساله مینمود با ارایشی غلیظ صورتی لاغر چشمانی به گود نشسته با همه ای تلاشی که کرده بود نتوانسته بود اعتیادش رادر پشت ارایشش مخفی کند!من با دقت نگاهش میکردم دستان نحیفش را داخل کیف برد سیگاری روشن کرد دودش را بطرف من فرستاد و با عشوه ای ناشیانه خواست بازار گرمی کند که من پیش دستی کردم ودرخواستم را برایش گفتم . اول با تعجب نگاهم کرد چشمانش برقی زد و موجی نمایان شد .صورتش را به خیابان کرد پول را روی داشبورد گذاشتم بیشتر توضیح دادم اما او به من گوش نمیداد موج اشک از چشمانش سرازیر بود قطره های اشک مثل ماده ای شوینده صورت بزک کرده اش را پاک میکرد پک عمیقی به سیگارش زد از چند خیابان گذشتیم چراغ قرمز شد گل فروشها در بین ماشینها میچرخیدند دخترکی با چند بسته ادامس نزدیک شد زن سریع اشکهایش را پاک کرد خنده ای به دخترک کرد شیشه را پایین داد ساندویچی به دست دخترک داد وگفت با داداشت نصف کن.پول را داخل کیفش کذاشتم و گفتم میتواند پیاده شود .وقتی او رفت نوبت گریه های من بود او به همه ای سوال های من جواب داده بود ومن عجله ای برای رفتن مسجد نداشتم!

سینما وگیشه

خیر سرمان رفتیم سینما ان هم پر فروش ترین فیلم .اخراجی ها۳ .هیچ در هیچ..پلان های کوتاه دیالوگ های بی معنی کپی کردن اهنگهای لس انجلسی این جناب ده نمکی کارگردان که خیلی ادعای فرهنگی دارد فقط به فکر گیشه بود وبس .فیلم اولش(فقر وفحشا) کجااین سه گانه ای اخراجی ها کجا! دلم برای دیدن یک فیلم ایرانی جذاب تنگ شده سینمای مخملباف ستودنی بود .بندرت میتوان فیلمی فابل دیدن و لذت بردن پیدا کرد مجبوریم پناه ببریم به ماهواره وزیرنویس بخوانیم

خاطرات

بچه ها  داخل سنگر خوابیده بودند .کورش داشت اسلحه ای خودش را تمیز میکرد بعد شروع به وصل کردن قطعات واخر خشاب را جا گذاشت.اسلحه را به دیوار سنگر تکیه داد ودرازکشید . گفتم کورش یگ گلوله رفت بالا ضامن را هم نزدی قبول نمیکرد همانطور خوابیده با انگشت شصت پا بر روی ماشه فشار اورد.....گلوله شلیک شد به سقف خورد وچند با کمانه کرد همه بیدار شده بودند و دست پایشان را تست میکردند گلوله از کنار پای من به زمین رفته بود کورش میلرزید ومدام عذر خواهی میکرد........................فرمانده تپه ای در دوردست رانشان داد مکانی که باید گلوله ارپی جی به ان برخورد کند محمد ارپی جی را بر روی شانه اش گذاشت ضامن را ازاد کرد نشانه گیری وشلیک گلوله در ده متری به زمین خورد وتنها اقبال ما این بود که عمل نکرد..........خیلی با نعمت که اهل گرگان بود شوخی کردیم از سنگر با ناراحتی بیرون رفت بعد از چند دقیقه برگشت با اسلحه ای در دست خشاب را جاگذاشت گلنگدن را کشید دست روی ماشه بطرف ما نشامه گرفت اول همه خندیدم  اما او قسم خورد شوخی ندارد .انگشتش روی ماشه میلرزید .نیم ساعت سینه خیز ومعذرت خواهی کردیم تا ارام شد

خودکشی

..پسر جوانی خودش را از پل به پایین پرت میکند چند ساعت بعد از همان مکان دختر جوانی در کف خیابان جان میدهدو پلیس در تحقیقات خود متوجه ارتباط این دو نفر میشود گویا به هم علاقه داشتند و چون نتوانسته اند ازدواج کنند خودکشی را انتخاب کرده اند..(روزنامه خراسان).........هر چند من کسانی که شهامت خودکشی را دارند تحسین میکنم اما فکر میکنم هیچ چیز این دنیا ارزش خودکشی را ندارد.بماند که خود دنیا هم ارزش زندگی را ندارد! انها چرا این اقدام را انجام داده اند ؟ایا ارزش را دارد؟چه کسانی را باید در این ماجرا مقصر دانست؟ اجتماع .خانواده.دولت و.........دین

.سیاه مشقهای من

.......مثل هر روز همان جای همیشگی ایستاده بود روزهای اول سعی میکردم بی تفاوت باشم با اخم از کنارش رد میشدم او فقط نگاهم میکرد کم کم به بودنش عادت کرده بودم همه ای لباس هایش را میشناختم وچشمان اسمانیش را.......سر کلاس تصمیم میگرفتم امروز وقتی نزدیک شدم با دقت بیشتری نگاهش کنم واگر شد لبخندی شاید جسارت پیدا کند نامه ای بدهد حرفی بزند اما نزدیک که میشدیم فقط رنگ صورتمان عوض میشد .هفته ها گذشت تا توانستیم با هم حرف بزنیم اسمش بهزاد بود هر روز در راه مدرسه در کوچه ای خلوت مشق عشق داشتیم خودش میگفت خیلی دوستم دارد و اینکه تا از سربازی برگردد برایش صبر کنم روز اخری که بدیدنم امده بود از من خواست کمی بیشتر قدم بزنیم او از برگشتن ودر کنار هم بودن میگفت ومن گریه میکردم دستش را زیر چانه ام گذاشت و برای اولین بار مرا بوسید تمام بدنم داغ شد ای کاش همان لحظه او را در اغوش میگرفتم ..سالها از ان روز میگذرد او بقولش وفا کرد و برگشت اما بر روی شانه های دوستانش در جعبه ای بزرگ با پرچمی سه رنگ وحسرت من از فرصت های بی تکرار گاهی دور از چشم همه گریه میکنم نه برای او که برای خودم ..........

اندر حکایت تشیح جنازه

از شما که من را میخوانید!متشکرم  . از مردن مگفتم .مراسم خاکسپاری شرکت کرده اید حتما گریه های اطرافیان میت .خونسردی بقیه.پیرمردی که تلقین میخواند که خود مرده ای متحرکی است وکم صبر برای اتمام مراسم .متدین شدن افراد دور خاک وسوال خنده دار .این فلانی چه جور ادمی بود وصدای جمیت.ادم خوبی بود خدا ..... *جنازه درون قبر کج کردن میت بر روی شانه راست وتکان دادن جنازه هنگام تلقین گفتن. ریختن مشتی خاک زیر لپ زرد جناب میت واخر نهادن سنگ پایانی ونفس اخر جمیت وخلاص!خودتان را ناراحت نکنید هنوز نوبت ما نشده!!مصریان مرگ را اغاز زندگی دیگر میدانستند ودست خالی نمیرفتن توی قبر.ماهم که بلاتکلیف میمانیم تا روز محشر چه بلبشوی بشود ان روز همه باهم غریبه .حالا خودتان قضاوت کنید.  خنده برلب میزنم تا کس نداند راز من  . ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت!   بیگانه ای البر کامو بخوانید او به پوچی میرسد وبه استقبال دار میرود وارزو میکند در مراسم اعدامش همه خوشحال باشند ** راستی شستشوی اموات مکانیزه شد**